از بس به تو فکر میکنم  یـکی از هـمـیـن روزهـا  در راهِ خـانـه گــُم  می شـوم...

 

 

 
حرفم از نبودن ها نیست؛
 
نبودن درد دارد

من در پی ِ درمانش نبوده ام هرگز... 

حرف من از بودن ها نیست 

بودن ترس دارد...! 

من به دنبال ِ بازگشت هم نیستم

دلم به اندازه ی تمام ِ حسرت های ِ به دل مانده امخراب است

حسرت ِ به آغوش کشیدن ِ تن ِ عریانت

حسرت ِ نترسیدن از چشیدن ِ طعم ِ لبانت

حسرت ِ نفس کشیدن در هوایی که نفس های ِ تو باشد

 

تنم درد داردکسی به سینه ام چنگ می اندازد

تنهایی درد دارد

تنهایی عادت میشود

تنهایی ؛تنهایم نمی گذارد

این چه حسی است ؟

تو را میخواهم و نمیخواهم تورا...! 

خواستن درد دارد

من دلم درد ِ تو را خواستن داردمیدانی ؟!

چقدر سخت طی می شود این روزها...!

روزهای تنهایی من

روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد؛

تنها من می دانم و بس

و تو هرگز ، هرگز، هرگز

می روی به ره خویش و من گم می شوم

و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن

می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته

می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم

و باز قصه تکراری همیشگی

هر کس به سوی مقصد خویش

تنها می مانم و زخم خورده و شکسته

باید بدانم که راز تمنای عشق من به تو  چیست؟

چیست این تکرار که من مدام می خواهمت!

من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش

به مقصد نمی رسم هرگز...

و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره

نمی دانم مقصدم چیست؟

و نمی دانم راز این تکرار چیست!

راهی که من مدام تکرار می کنم

این مسیر را شاید هزار بار رفته ام

چه می شود مرا

انتهای این قصه چیست؟

قصه گم شدن من در بیراهه های مسیری برای عشق

معنی عشق را هم حتی نمی فهمم

می خواهم این بار بایستم

می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم

شاید بشکنم...!

شاید بخشکم...!

اما برای همیشه می خواهم؛

که به پاس عشقت بایستم...!


 
 

 

 





بغض های مرطوب مرا باور کن


این باران نیست که می بارد...!


صدای خسته ی قلب من است!


که از چشمان آسمان فرو می ریزد..!



دلم برات تنگ شده جونمــ....

میخوام ببینمت نمی تونمــ....
ادامه نوشته

پــــــــــــــــاییز در راه است...!

سلام دوستان گلم

 

به هوای پاییزم دل را به دریا زدم وباز هم آمده ام؛

میخواستم پنجره های پاییزم را بگشایم اما...

چقدر سخت است که ببینم اشکهای قلمم برباد رفته...

بیشتر اشعار ودلنوشته هایم را نمی بینم و

گویا بلاگفا چون طوفانی سهمگین آنها به یغما برده است....!

خیلی دلم گرفت اما به عشق شما خواهم آمد...

باز هم میخواهم حرفهای دلم را در قالب غزل وزمزمه به رشته ی تحریر دراورم...

همراهیتان را میخواهم که از امروز به عشق بودنتان می نویسم...

 

 

•✿• رفیقِ من کجا ماندی...؟•✿•

 


 


کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری

سوارانی که در راهند میگویند می باری...!

تو را چون لحظه های آفتابی دوستت دارم


مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری

مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی

مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری

زمستان است و سرمایی تنم را سخت لرزانده

و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری

هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد

عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری....!


 

شب است

در به درِ کوچه های پر دردم

فقیر و خسته به دنبالِ دوست میگردم

اسیرِ ظلمتم

رفیقِ من کجا ماندی؟

به اعتبارِ تو...

فانوس را نیاوردم...

 

 
 

بازهم روز رفـــــــت

 

 

ومن مــــاندم

تیک تاک زمان خــــــــواب است

در بستـــــرم

نه برای خواب

بلکه برای مرورخـــــــاطـــرات تلخ دور از تو

 

عــــــادت کرده ام به فکر تو

 

به بــــودن و نبـــــودنت...!

 


 

کاش شعری داشتم

غمــــگین نبود


زبانـــی داشتم


زمان نداشت...!


گذشته می گذشت از من!


تنها حال تو را می پرسیدم


و تــــو


حال مرا می فهمیدی...!


 

 

 

•✿•این روزها میترسمـــ...!•✿•

r9bl6w54sa4lxrj50j1e.jpg

اینبار هم کلمات در تاریک خانه ی ذهنم

خطهای کاغذ را گم کرده اند

این روزها من چقدر عجیب شده ام...!

از ترک نازک دیواری سخت می هراسم

از عبور از عرض یک خیابان چند متری؛

از حرکت ماشینها در کوچه های شب

از نور چراغهاشان؛

من دیگر از همه چیز می ترسمــ

از نگاهی که نمیدانم دوستش دارم یانه،دوستم دارد یا نه...!

من از زمان می ترسمــ

از عقربه های طلایی وکسل کننده ی ساعت وحشت دارمـ...


هیــــــــــــس


اندکی سکوت....!


چه آشوبی بر پاست در ذهن آشفته امـ


این روزها می ترسمــ


دنیای تلخ مجازی هم برایم شکننده شد...!


اینجا دیگر بوی ماندگی میدهد...


اینجا هم رنگ غم گرفته است


سکوت میکنم ودر خود فرو می روم


اینجاهوا زنگ زده است...!!!!


ومن بی سبب میگردم در میان صفحات وبلاگهای به روز شده


دیوانها را ورق میزنم وبه دنبال اشعار شاعران جوان میگردم...!


در میان موج انبوه غزلها بی سبب میگردم؛


در میان واژه های تکراری روزمره ام،


به امید آنکه غزلی تازه به سراغم آید؛


تا بودنت را در کنارم نوید دهد...


این روزها بی سبب از گلهای سرما زده ی زمستان شهرم


نشانی نسیم ملایم عشقت را می پرسم


هوای این وبلاگ پاییزی زنگ زده است...


اینجا دیگر شاعری نیست...


زمزمه های دلتنگی مـــــونس مرده است...!


اینجا مونس در عمق سردی دی ماه غرق شده است...!


ودست نوشته های غمدارش به فنا کشانده شدند...


اینجا همه چیز بوی کهنه گی می دهد


بوی یکنواختی...


بوی سوز سرمای خاطره ها


آه خدای من ...


چه تنفس سنگینی دارم...!

اینجادیگـــــر نفس کشیدن هم سخت است


راستی...

بازهم با تو هستم.

یادت باشد

اگر خواستی بیایی،

بجای چند دست لباس گرم

 بجای چند جرعه آب خنک

و بجای همه آنچه که در چمدانت خواهی گذاشت


اندکی هوای تازه بیاوری


اینجا اکسیژن کم است

ومونس تو لبریز از خفگی است...

من تمامی شعرهایم را برای تو

به روی تکه تکه قلبم نوشته ام

دفتر دلت را ورق بزن

برگ به برگ

و خط به خط بخوانش

میخواهم دستهایت

شیرازه این دیوان آشفته باشد

تا یقین بدانم  که

به چاپ رسیده ام...

وبوم نقاشی پیش روی من است

میخواهم طرحی از تو بزنم

تمامی رنگها یک به یک به صف ایستاده اند

حس میکنم

لمس میکنم

بو میکشم

اما نیست ؛

رنگی نیست

که همه احساسم را نسبت به تو به تصویر کشد

نقاشی ام تمام شد

و چه زیبا ...

تو چقدر زلالی

بگذار در گوشه ای به یادگار بنویسم :

(همیشه عزیزترینم خواهی ماند...)


در میزنم

بارها و بارها

صدایت میزنم

تو اما انگار در خانه نیستی

یا شاید هستی و پاسخی نمیگویی

باز صدایت میزنم

تو گویا نمیشنوی

یا شاید صدایم برایت آشنا نیست

نکند از گشودن این درهای بسته می هراسی؟

آهای مـــــرد ؛

این منم  زنی تنها در آستانه فصلی سرد

 گدا نیستم و خواهش نان و سکه ندارم

مامور مالیات هم نیستم تا دارایی هایت را بشمارم

دزد هم نیستم و شاه کلیدی ندارم

مهمان هم نیستم تا در خانه ات لنگر اندازم

من پیکی هستم و برایت بسته ای آوردم

یا شاید امانتی ....

میدانی چیست ؟

قسمتی از خدا ...

بسته را باز کن

میبینی؟

برایت یک آسمان عشق آورده ام

برگه را با بوسه ای امضا کن

و یک لبخند انعامم بخش،

در را باز کن من آمـــــده ام...!

•✿•مونست طالب لذت بارانــــــی است•✿•



همرنگ شب شدم غنــــــودم برای تو

یک شعر عاشقانه ســـــرودم برای تو

دیشب به یمن عشق تو اشعار کهنه را

از گرد و خاک پاک نمـــودم برای تو

هر چند با فضای قفس خــــو گرفته ام

حالا ببین که بال گشــــــــودم برای تو

با ادعای عشــــــــــق تو شرمنده ام اگر

جز موجبات شـــــــــــرم نبودم برای تو

بغضم غروب جمعه شکست ازهجوم غم

وقتی که فکــــــــــر قافیه بودم برای تو



 بازهـــــــــــم پنجه هایم


پیراهـــــــن آسمان را


  از پشت پاره میکنند



بازهم طالب لذتم ...


طالب لذتی
بارانــــــی ام ...


لــــــذت میخواهم ...


لذت نگاهی که هیچوقت با چشمانم در نیفتاد!


لذت دستانی که هیچوقت دستانم را لمس نکرد...


امشـــــب آشفته ام ...


آنقدر پریشان که هیچ چیز جز لذت بودنت آرامم نمیکند...


عـــــــــــــــزیزترینم دلتنگتم برای هزارمین بار...


برای میلیون مین بار...


دستانت را میخواهم برای زدودن اشک از چشمان خونبارمـ؛ 


نگاهت را میخــــواهم برای نوازش چهره ی پریشانم...!


همسفر لحظه های دلتنگیم:


امشــــب می خواهمت...!


میدانم لذت بودنت آرامم میکند


پس به احترام مـــــــــــــــــــونست بیا....!



بهـــــاردر راه است و من  همچنان در پاییـــــــزم....


امروز را به بهانه ی دومیــــــــن سال تولد


زمزمه های دلتنگیم می نویسم!


این روزها تشنه ی نوشتنم...



بسان نوزادبیست روزه که با ولع از شیره ی جان مادر میمکد...


این روزها به قدری دلتنگم که هیچکس


وهیچ چیز نمی تواند مرحمی بر دلتنگیم باشدبجز بودنت...!


قلم را به دست گرفته ام


وبه سراغ تو تنها انیس لحظه های دلتنگیم آمده ام...


پاییـــــــــــــزم مرا ببخش ...


که سالروز تولدت را با بیرحمی  از دلتنگیم مینویسم...


واینک پاییـــــــــــــز از وجود نا آرام مونس زاده شد!!!


در عصرگاه یکی از روزهای  دهمین ماه سال نود


نوزادری زرد فام و مهربان در درونم پاگرفت...



پـاییـــــــــزمدوسالگــــــــی ات مبارک

ادامه نوشته


http://mehestan.persiangig.com/other/baner/salam94.gif


تا یادت مــــی کنم


 باران مـــی آید …


نمیدانستم لمس خیالت ...


 وضـــــو می خواهد !


 ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩


باران ببار …


ببار بر سر همه آنان که ایستاده اند


زیر آسمان تنهایی ها …



http://up.jok.ehsass.ir/up/100-fun/gif/51404ao8yn9izuk.gif

•✿•پاییــــــــــــــزمـ خدانگهدارت•✿•





اینبار هم پاییــــــز با کوله باری از تجـــربه رخت بر بست...!

وقتــــــی به پیشوازش می رفتم؛

غمــــی جانکاه وجودم را در برگرفت...

وحســـــرت پایانش را میخوردم...!

واما چه زود گذشت نود روز پاییـــــــــزی....!

پاییـــــــــــزای یادگار همیشه ماندگارم :

اینبار هم مونست شاهد رفتن تو شد ؛

وچه سخت بر من  گذشت دیدن عبورت از مرز قلبم؛

یلدایت را پاس داشتم وبه امید پاییـــــز ویلدایی دیگــــر ،

چشـــــم به آسمان دوختم تا مبادا ریزش اشکم،گونه ام را تر نماید!

پاییـــــــــــــــــــز عزیزمــ:

خش خش برگهایت خاطره ای زیباست در ذهن پریشانم...

هرگاه به تو می اندیشم بر خود می بالم که زاده ی تو هستم !

بر پاییـــــــزی بودنم می نازم ومهربانانه بدرقه اش میکنمـ....

وبه امید پاییــــــــــــــــزی دیگر دست به آسمان دارم؛

پاییـــــــــــــــــــــــــزم خدانگهدارت



با منی یا نه، نمی دانم، نمی دانم هنــــــــوز


عاشقم اینبار؟!... این را هم نمی دانم هنــــوز

 

گرچه کم کم رفت از یادت نگاه من، ولــــــی


اتفاق دیدنت را کـــم نمی دانم هنــــــــــــــــوز

 

قصه را از نو بگو با چشمهایت!، عشق چیست؟!


چیزی از این واژه ی مبـــــــهم نمی دانم هنوز

 

آه... از روزی که دستت را تکان دادی به بعد


سرنوشتم را به غیر از غم نمی دانم، هنوز-

 

صبح تا شب واژه می ریزم سر راهت، ببخش


تحفه ای را بهتر از شعرم نمی دانم هنــــــوز


باز می گویم :چرا رفتن؟! دلیلت را بگــــــو!


باز می گویی: تو را محرم نمی دانم هنوز



شب است


در به درِ کوچه های پر دردم

فقیر و خسته به دنبالِ دوست میگردم

اسیرِ ظلمتم

رفیقِ من کجا ماندی؟

به اعتبارِ تو...

فانوس را نیاوردم...




السلام علیک یا اباعبدالله الحسن (ع)




اى که دل ها همه از داغ غمت
غمگین است

وى که از خون تو صحراى بلا رنگین است

نرود یاد لب تشنه ات از خاطره ها

هر که را مى نگرم از غم تو غمگین است

ســـــــــــــــلام خدمت دوستان عزیزم

ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان

حضـــرت اباعبدلله الحسیــــن (ع)


راتسلیت میگویم

شــــرمنده ی مهربانیتان هستم

مـــدتی است که به دلیل مشغله

سعادت حضـــور در کنارتان را ندارم ...

به زودی خواهم آمــــد

وجــــــــــــبران محبت خواهم کــــرد

به هنگام ریزش اشکت برای مضلومیت ال رسول الله

مـــــــــــــــونس را بیاد آورید

الــــــــــــتماس دعا دارم







عــــــــــــــــرفه را قدر بدانیم


روز عرفه چنان اهمیت دارد که با شب قدر برابرى مى‌کند. امام صادق(ع) فرمودند: اگر شخصى گناهکار نتواند در شب‌هاى با برکت ماه رمضان بویژه شب‌هاى قدر، خود را معرض نسیم رحمت الهى قرار دهد و آمرزیده شود، او تا سال آینده بخشوده نمى‌شود مگر اینکه عرفه را درک کند و از امتیازات آن روز بهره‌ گیرد.

عـــــــــــــــــــــرفه آمد


ومن هنوزدرکوچه پس کوچه های تنگ وتاریک دلم سرگردانم......


.هنوز دلتنگم و هنوز غریب...



عــــــــــــــــرفه روز دعاست


چه دعایی باید کرد؟چه گفت؟چه خواست؟!!


نمی دانم......


واقعا نمی دانم........


خدایا اگر نبود پدرونبودنمازهای او، من اصلا نمازخوان می شدم؟!!!


اگر بغض مادردر مظلومیت اباعبدلله (ع) نمی شکست ،


من کجا معنی پاکی و معصومیت را می فهمیدم؟!!!

 

اگرنبود شاخه های استجابت قنوت پدر و مادرم،ســـــــــــرنوشت من به کجا میرسید؟!!!


خــــــــــــــــدایا : پدر ومادرم را غریق الطاف بیکرانت قرار بده


بار الها،خواسته های دلم به وسعت عالم و آدم است،


وتو خود آگاهی از هر آنچه در دل دارم


خدایا در این روز شریف که خود براستجابت دعا ضمانت کردی،


پدرانمان را قرین رحمت خاصه ی خویش قرارده وبر خوان نعمت مولایشان- اباعبدالله- مهمان......


خدایا مادرامان را در پناه الطافت،آرامشی عطا فرما


که شاهد به بار نشستن میوه های زندگیشان باشند....


خدایا،حتی برای لحظه ای مرا به خودم وا مگذار ، مرا ببخش و بیامرز......


خـــــــــــــــدایا پناهمان ده و راهگشایمان باش به حرمت روز عــــــــــرفه


 لبیک اللهم لبیک



http://www.sardroud.net/ax/motafarege/qorban.jpg


خاک عرفات را , آب زمزم را , کوه حرا را , جرات ابراهیم را ,


طاقت اسماعیل را , وصال معشوق را صاحب کعبه نصیبت کند . . .



عیــــــــــــــــد قربان برهمه ی شما عزیزان مبارک باد 




مهدیا! عید قربان است قربانت شوم یا نه ؟
نگفتی یک دمی آیا که مهمانت شوم یانه ؟برای طوف کویت جامه احرام بر بستم گدای دوره گرد گوشه خوانت شوم یانه ؟



 لبیک اللهم لبیک

•✿•آی آدمـــــها :به خـــدا ” دل ” آلزایمــــــــر نمی گیرد !•✿•




هر شب در رؤیای من


قدم می نهی !بیدار که می شوم ...


چشم من از تو خالیست !


و نگاهم ...


درد می گیرد ازین بیداری



اگر تنها در رؤیای من می آیی ...


بگذار تا ابد بخوابم !


آه...امشب بدنبال یکی هستم

به دنبال کسی که باید باشد ونیست

آهــــای غریبه ی آشنا با تو هستم

همینکه با منت هستی کنارم ؛کافیست

نیستی ات نابودم میکنـــــــد ....

پس بمان وفقط بغضم را بشکن...!

امــــروزیک نفر را می خواهم ،

که محکم بزنــــد در گوشـــم ،

بی هیچ دلیلــــی ، فقط بشکنــــد این بغض لعنتی …



گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز،

هيچ چيز نداري،

گاهي ميان آشناهاي قديمي نشسته‌اي،‌

اما باز هم غــــــريبه اي.

بعضي وقت‌ها مي دانـــــــــي دلت پر است،

اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــه‌هـايت رابازگو کني.

گـــــــاهي وقت‌ها حتي ديوارهاي اتاقت هم

از دستت خسته میشوند

و ديـــــــــــگر طاقت شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند

آنوقت است که چشــم‌هايت به يکباره هواي باريدن مي کند.

اما اسمان چشمان من فقط ابری است

وخیال باریدن ندارد...

بازهــــــــــــم بغض..........!!!

ديشب براي من از آن گاهي وقت‌ها بود



از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل هازیباتر شده است...
کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم
وَ تمامِ حرف‌های دلم را
از دهانت می‌شنوم
در فاصله‌ی پیشانیِ تو
تا سایه‌ات
جنگلِ سبزیست
که پرنده‌های خیال من
آنجا آرام می‌گیرند...

پاییـــــز وُ

هـوای قــدم زدن با تــــــو

دلتنـــــگی ُ

هــوای ســـردِ نبــــودن

و گرمـــای شــــوقی بـر تـن

بیـــا

قدم بزنیـــم

کمی در خـــواب هایـم

کمی گُفتگو کُنیـــم آرام

و بُگذاری فرو روم در این اندیشــه

که رفتنت دُروغ بودُ

و دستان ســـرد من گرم

بیـــا

قدم بزنیـــم

کمی به میـانِ زندگی ام

تنفُس کُنیم هــوای ابری سرد را

و باور کنیم

باز پاییــــز استُ

و ما در کنـار هــــــم

سلام می کُنیم به درختـــان خیابان آرزو

بیــــا

قدم بزنیــــم

و نـور بپاشیــــم

به خیـــال

به خـــواب

و مُعطـــر کُنیـــم

بال ســرنوشت را

و بگوییم که برو تنهـــــــایی

ما شاید این بار کمی ما شُده ایم

بیــــا

قدم بزنیـــم

و نبازیم خود را به فراموشی

و گُم نکنیم عشــق را

و به هــوا

به زمیــن

به ..

بگوییــم سـلام

بیــا

قدم بزنیــــــم

و بایستیم به معنـای یک زندگی

با لبخند دلبرانه ای

به انتظار

از برای شُکوفه ای از بهـــار

بیــا

قدم بزنیــــم

پاییـــــز استُ و هوا دلتنــــگ بـودنِ ماسـت …


پشتم به تو گرم است بابا...




میخواهم برای دل خودم صدایت بزنم؛ بابا!

وتو با نگاه مهربان ولبخند زیبایت جوابم را بدهی جان بابا !

آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته‏ ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری. 

 می‏دانم که رهایم نمیکنی و من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم ...

امروز دلم به وسعت مهربانی قلبت گرفته...

طاقت آن را ندارم که صلابت وجودت را

به روی تخت بیمارستان به نظاره بنشینم


2 akse montakhabe shabe gadr 26 عکس های منتخب شب های قدر (2)

پدر دستات برام گهواره بودن

چشات مثل چراغ خــونه من

نشــسته روی موهات برف پیری

الــهی مـــــن بمـــــیرم تو نمیری

پدر ای قبـــله راه سعادت

کنارت بودنه واسم عبادت

"تو رو هم چون نفسها دوست دارم

نذار در حســرت چشــمات ببارم"


images?q=tbn:ANd9GcSJjphGQpfuCWDHy4qWmPygI4mlyKlJ5iyfSkr94moaMXXvx_V6PA

خدایا!

 

به دل نگیر اگر گاهی

 

"زبانم" از شکرت باز می ایستد

 

تقصیری ندارد...

 

" قاصر " است

 

کم می آورد در برابر بزرگی ات...

 

لکنت می گیرند واژه هایم در برابرت!

 

در دلم اما همیشه...

 

ذکر خیرت جاریست...

 

من برای بندگی تو هزار ویک دلیل می خواهم

 

ممنونم که بی چون وچرا برایم خدایی می کنی...

 

خــــــــــــــــــدای من به وجودت ایمان دارم

حتی اگر سکوت کرده باشی
...!

ســـــــــــــــــلامتی تکیه گاه همیشگی زندگیم

 را از تو میخواهم


والتماس دعا دارم

 از آنان که مفهوم مناجات را  میدانند...

ادامه نوشته

•✿•برای قلب مونست فقط تو بیکرانه ای•✿•


دوباره من بیادتم ،تورا که جــــاودانه ای

بهانه میکند دلم تورا که بی بهانــــــه ای

دوباره چشمـهـــــای تو دلیل شعرهای من

 
درون سردی دلم فقط تو عاشقانـــــه ای

دوباره می سرایمت تورا که عارفانه ای

میان اینهمه غزل فقط تو عاشقـــــانـه ای

خدا تــــو را نیافرید مگر برای قلب من

تو از تبار پاکی وزلال صــــــادقانه ای

دوباره دستهــــــای تو بهانه ای برای من

دلیل هر سکوتی و شروع هر ترانه ای

دوباره پاییـــــــز دلم بسوی تو روانه شد

برای قلب مــــونست فقط تو بیکرانه ای

دوباره مینویسمت میان دفـــــــتر  دلم

بمان برای قلب من ؛بمان که جاودانه ای



پاییــــــــز
یا رنگی تازه ؛ با بویی تازه از راه رسیده است؛

ودرختان شمیم تازه را می پراکنند...

خش خش برگها ؛موسیقی فصلی تازه اند...

راستی که آدمی چقدر به برگها شبیه است!!!

میخواهم  به یمن ورود پاییـــــز؛

غصه را به صندوقچه ی فراموشی بسپارم و...

تولدی دیگر بیابم!!!

میخواهم صمیمیت هزاران درخت پیر را بشناسم؛

ودرزیر سایه ی شاخه های کهنسالشان؛

ساعتی بنشینم و نفسی تازه کنم ....

میخواهم گلهای حسرت رابه دور اندازم و...

صدای نبض زندگی را در این فصل خوب و عزیز بشنوم!!!

میخواهم لبخند بزنم وبه خورشید سلامی دوباره بگـــویم...

میخواهم به روزهای خوش آینده بیندیشم

ولبخندم را نثار پاییـــــز کنم!!!

میخواهم پاییــــــــــــزی بمانم و...



آهــــای مخاطب خــــاص مونـــس برگرد...!


زمــــــزمه های دلتنگیم اینبار هم سراغی از تــــو میگیــــرد

کجــــــــــــــایی؟؟


بیا که پاییـــــز در راه است وامـــــروز هم بیاد تـــــومینویسم


البتــــــــــــه برای دل تنـــــــگ من


تابســـتان وزمســــتانش  فــــرقی ندارد!!!


من در هر صــــورت بهـــانه ای برای به یاد تـــــو بودن دارمــ



پــاییــــــــــــــــــــــــــــــز ...؟حــــاضر


زمزمه های دلــتــنــگــی   . . . ؟ حــاضــر


غــــم بی تـــــوبودن . . . ؟ حــاضـــــــر 


دردجـــــــــــــــدایی یار . . . ؟ حــاضــر


دوری  از تــــــــــــــــــــو. . . ؟ حــاضــر 


عــشــــــق . . . ؟


بلنـــــــــدتر میخوانـــــــــم ، عشــــــــــق . . . ؟


باز هـــــــم نیامــــــــده ؟ ؟ ؟ . . .


غیبـــــــــت هایــــــش از حـــــــــد مجاز چنـــــــــدیست کــه گذشتـــــــــه


میگـــــویند اخــــــــــراجش کنم !


امــــــا مــــــــــــــونس دلش را ندارد...!


عکس های منتخب عاشقانه , عکس عاشقانه 2013 , عکس های عاشقانه تیر 92 , عکس تنهایی دختر و پسر ,

•✿•زنـــــــــــــانه پای این عشــــــــــــق می ایستم•✿•



بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن


دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن


در میان گریه چشمان تو غوغا می شود


ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن


ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم


من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن


شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست


روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن


داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف


قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن


485 300x225 عکس عاشقانه دختر تنها


اینجا "پاییــــــــــــــــــز" است


اینجا تنها پنجــــــره ایست که رو به سویت گشوده ام


اینجا محل قرار دل من و توست


هر روز برای رفع دلتنگیهایم مشتاق و عجول از این پنجـــــره به تو می نگــــرم


•✿•وقتــــی نیستی دلتنگت میشوم•✿•


و اشک را به مهمانی چشمانم فرا میخوانم


از هیچــــــــــــــــــــکس هراسی ندارم


واز اعتراف به این همه احساس عاشقانه ام برای تو برخود میبالم


صـــــــــــــــادقانه برایت مینویسم


وعاجــــــــــــــــزانه بهای دوریت رابا اشک دیده ام میپردازم


گاهی برای دلتنگیهایم باید  بهــــــــــــایی پرداخت





من از قبیله ی "زلــــــــــــــــــــیخا" آمده ام...



•✿•"مــــــــــــــــــونسی" هستم از جنس پاییــــــــز•✿•


آنقدر عشــــــــــقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند!


فرقی نمی کند فرشـــته باشی یا آدم


یوســــــف باشی یا سلـــــــیمان!


قالیچه ی دل من بدون اسم رمـــــــــز ِ نام ِ "تو" پـــــــرواز نمی کند...


•✿•زنـــــــــــــانه پای این عشــــــــــــق می ایستم•✿•


وبه همـــــــــــگان خواهم گفت


"عشــــــــــقـت" در قلب زنـــــــــــانه ام


تا فرداهای دور" مانـــــــــــــــــدگار" خواهد مانـــــــــــــــــد...




 خط خطـــی های دوری ازتـــوبرای دل تنهــــایم


اتاقکی پراز مچاله های کاغذی ساخته است


امشب درد دارم وبازهم دلتنگم ...!


دردمن  از لحظه هایی است که باید می بودی و نبودی...!


میدانم  درد من همیشگی است


درد من بدون حضور دستهای مهربانت التیامی ندارد...


عشق فقط یک رویا نیست التهاب لحظه های دلواپسی ست


ومن این را میدانم


چشمان زیبایت  همرنگ دل  پاییزی من  است


درامتداد لحظه های سکوت وخاموشی ام امروز باز هـــم دلتنگمــ


کجا رفته ای ای همیشه با من..


کاش می بودی و گرمای دستانت را حس میکردم


شب.. سکوت .. گریه..  تنهایی..


در بهت لحظه های انتظارم.....


بازهم گل رویای باتو بودنم شکوفه داد


      ودر این میان تو فقط برای دل تنهایم دست تکان دادی...!




•✿•بغض دارم...شانه هایت ساعتی چند رفیق؟؟؟!•✿•




ذهنم تهی

دستانم خالی

با نبودت همه چیز خالی شد

امروز هم چونان روزهای پیش که نه

مثل روزهای  پیش نیستی کنارم

من زنده ام و تا زنده ام

از تو با کلمات نقش بر صفحه روزگار می کشم

جایت خالیست کنارم...

کاش بودی!!!







باورت داشتم از روز نخست،


پر از همهمه بودی،


اما...


هیچ حرفی نزدی ...


پر از گفتن دلدادگیت ،


پر از زمزمۀ عشق به دریاشدنت،



باز حرفی نزدی ...



و فقط خندیدی،
خوب من،می فهمم ...


از دو چشمت همۀ حرف تو را،

بی کلام اینجا باش...

آخر اینجا بودن،

نیست محتاج صدا...

بودنت با دل من،

بی صدا هم زیباست.



http://upload7.ir/images/21778882625636174687.jpg

خیلی وقتها مـی خـــوام بنــــــویسـم

اما نمی دونم از چی

از خـــــودم ، از دلم

یا از حسی که نسبت به تو دارم

یه دنیا حرف نگفتنی دارم ، یه دنیا عشق و دلتنگی

درد دلم توی این صفحه جا نمیشه

حرف واسه گفتن زیاد دارم ولی ...

نمی تونم

نمی تونم توی این کلبه خرابه همه چیز رو بنویسم چون میدونم

چارچوب این کلبه توان نگه

داشتن غمهامو نداره

خراب میشه و می مونم زیر آوارش ...

یه روز خفه می شم

 انقدر که این درد دلهارو نجویده قورت میدم و توی دلم نگه می دارم...



دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

و ابرها را تا چشمهایم پایین

با تو ام ای غریبه ی همیشه آشنایم

عشقت را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :

هیچ دستی به آن نمیرسد !


پاییزیم وبر خود می بالم 

درست زمانی که تشخیص دادم 

دست چپ و راستم کدام است 

عاشق پاییز شدم ...

عاشق سکوتم هستم 

واین تنها دنیای ازاد من است...!

برگهای خشک پاییزی برایم تلالو امید است 

دلداه ی اوای پرندگان پاییزم ...

عاشق تو شدم درست زمانی که معنای عشق را فهمیدم 

باران پاییزی را دوست دارم و از همه ی اینها بالاتر تو را دوست دارم 

تو....تو....تو....تویی که احساسم را نمی فهمی.......!!!!!!!!!


•✿•بغض دارم...شانه هایت ساعتی چند رفیق؟؟؟!•✿•







بی تـــــو همه چیز زرد و حزن انگیز است

 


جام دلم از شراب غم لبریز است 



دور از تو که در دلم همیشه سبزی



صدبار بهار اگر رسد پاییــــــز است


عزیزترینـــــــــم...


یادتــــــــو هر شب چون ستاره ای است درزمزمه های دلتنگی ام


ومن قاب عکس مهربانیت را برای همیشه در دست میگیرم


وبه حرمت دل پاییــــــــــــــــزی ام سکوت میکنم....!


•✿•فـــــــزت ورب الکعـــــــبه•✿•


از غافلان ؛حساب دلم را جدا کنید


حرف وحدیث کهنه ی خود را رها کنید


چیزی به شب نمانده؛ به خلوت که میروید


قدر است ؛قدری دل شکسه ی من را دعا کنید


کارت پستال درخواستی طراحان

یا رب دل مرده ی مرا احیا کن


بر روی گدای نیمه شب در وا کن


سوگند به قطره قطره ی خون علی(ع)


پرونده ی اعمال مرا امضا کن


شهادت شفیع شیعیان و مولای متقیان،


علی علیه السلام تسلیت باد...



 



صبورانه در انتظار خدا میمانم ...
وبه او تو کل میکنم ؛

آنچه حتی انتظارش هم نمیرود،

پیش می آید...

جایی که راه نیست ،

خدا راه می گشاید...

التمـــــــــــــــــــاس دعا...


بی تـــــو همه چیز زرد و حزن انگیز است

 


جام دلم از شراب غم لبریز است 



دور از تو که در دلم همیشه سبزی



صدبار بهار اگر رسد پاییــــــز است


عزیزترینـــــــــم...


یادتــــــــو هر شب چون ستاره ای است درزمزمه های دلتنگی ام


ومن قاب عکس مهربانیت را برای همیشه در دست میگیرم


وبه حرمت دل پاییــــــــــــــــزی ام سکوت میکنم....!


•✿•زمزمه های دلتنگی ام بیداد میکند•✿•



جا مانده ای!


خودت را که میگیری از بیت هایم،

هوای جملاتم ابری میشود…

با من بمان، تا پاییـــــــز اشعارم

با تو بهـــــــاری شود...!

1073oxfnfay6f5fjwg.jpg


وبازهم دلتنگم ....

نمیدانم چرا این روزهابه بودنت حساس شده ام !

اما این را میدانم که دیگر نیستی ...

نیستی تا ببینی زمزمه های دلتنگی مونس

رنگ غم به خود گرفته اند...!

نیستی تا بنگری چگونه در نبودنت

پاییــــز هم نمی تواند آرامم کند...!

دلتنگم ...

دلتنگ نوای دلنشینی که تسکینی بود برای غربت قلبم...

بگو بدانم کجاست ...؟

کجاست آن صفای قلبت که مرا چون حلقه ای عاشقانه 

به گرد خود پیچانده  ...؟


کجاست آن ترنم نگاهت که برایم ارمغان شادی بود...؟



نمی دانم چرا دیگر نوای گنجشکان درخت همسایه آرامم نمیکند...!

دیگر نگریستن به دفتری که برای سطر سطرش بغض میکاشتم

برایم آرامش نمی آورد...

اینروزها دلتنگی چون خوره به جانم افتاده است...

شبانه روز پریشان حالم ومغموم...!

کسی نمیداند در دل کوچک اما به وسعت دریایم چه میگذرد...

کسی نمیداند در پشت چهره ی به ظاهر آرامم

چه طوفانها که نهفته نشده است...

گاهی باخود میگویم شاید سهم من از زندگی

همین خطوط در هم پیچانده ی فاصله هاست

که تقدیر برایم رقم زده است...!

اگر سهم من از زندگی فقط سوسوی غریبی است

غمی نیست...

همین انتظار رسیدن شب

وسکوت مبهمش برای دل تنهایم کافیست...!



 تمام دیشب رادر سکوت ناآرامم بدنبالت میگشتم
لابلای تمام بودنهای غریبت....!
ردپای خاطرات نوای پاییزیت؛
لحظه به لحظه در وجودم جاریست
افسوس که تکرارنبودنهای همیشگی ات آزارم میدهد
اما باز به دنبالت میگردم مثل همه ی روزهاو شبهای نبودنت...!



•✿•آقاجــــــونمـ ممنونتمــ•✿•

دلم سفر می خواهد !


نه برای رسیدن به جایی . . .


فقط برای رفتن . . . !


یا ضامن آهو


محتاج نگریستن به گنبد طلای توام


اینبار میخواهم دل به وسعت آسمانم را


برای همیشه به پنجره ی فولادیت گره بزنم


مـــــرا بپذیر...


که برای سپاس از لطف بیکرانت


دلم را برایت به ارمغان می آورم...


•✿•امـــون از دل مـــــو•✿•



بیا آن برق چشمت را چراغ شام تارم کن

زمستان گشته ام بی تو ؛بیا از نو بهارم کن

سراپای وجودم بی تو تندیسی شده از غم

بیا از غم رهایم کن زشادی برقرارم کن

کنون ماهی است آن اوقات بی تکرار ما مردند

بیا با کوله بار هم نشینی همچو سارم کن

تو رفتی و دلم پیشت به رس
م یادگاری ماند...!

بیا محض خدا رحمی به حال بیقرارم کن

وجودم پر ز دلتنگیست در این درد وانفسا

بیا از شوق دبدارت تهی از انتظارم کن


آی روزگار با تو ام


وارد بازی ات شدم !


بی آنکه حتی بازی را بلد باشم ...


بی آنکه حتی بازی ام داده باشی ...


با کفش های خسته دویدی


روی تنهایی ام !


... و خلوت کلمه هایم را پر از خیابان کردی ...
.
.
تکثیر شده ای


مثل درختی وحشی


در عمق من !!!




می دونی


وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد


بهم چی گفت ؟


... جایی که میری مردمی داره


 که میشکننت !


نکنه غصه بخوری


تو تنها نیستی


تو کوله بارت عشق میذارم


که بگذری ...


قلب میذارم که جا بدی...


اشک میدم که همراهیت کنه...


و مرگ که بدونی بر می گردی


پیش خودم...



♥•.¸.♥مادرم بوسه بر دستانت عبادت است♥•.¸.♥

 

تو تنها جلوه ی مهری که دایم نزد من هستی 

نخستین مهربان من و عشق آخرم هستی

بجز  بر شانه های تو دلم آرام نمیگیرد

تو باور کن عزیز من گل نیلوفرم هستی

محبتهای پی در پی مرا مجنون تو کرده 

من اینجا مثل پروانه تو هم بال و پرم هستی

به لبخند قشنگی که همیشه بر لبت داری

قسم ای عشق دیرینم تو تاجی برسرم هستی

فدای مهربانی و نگاه خسته ات مادر

تو شعر ناب عشق من میان دفترم هستی

من این پیمان محکم را به آسانی نمی بازم 

که تا در سینه دل دارم تو کنج باورم هستی

تمام عمر میگویم تو را من دوست می دارم 

هزاران بوسه بر دستت زنم چون مادرم هستی



بر دست مهربانت مادرم از سر عشق 

بوسه میزنم و با همه احساسم میگویم 

مادر عزیزم بیشتر از هرچه خوبیست 

دوستت دارم وبه پاس محبتت

قلب سرشار از عاطفه ام را 

تقدیمت میکنم و فریاد میزنم 

روزت مبارکــــــــــــ

مـــــــــــونس همیشگی ات


     

۩☆۩ شــــــــــام مهتاب  ۩☆۩



دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است


ببار ای آسمان امشب، که
قلبم باز بی تاب است

نه روز
آرامشی در دل، نه شب در چشم من خواب است

برایت شعر می گویم، که امشب شام مهتاب است

من امشب با تو می گویم، همه ناگفته هایم را

دمی
با تو به سر بردن، خودش آرامشی ناب است

بخوان از چشم من امشب، چه حسی با تو من دارم

بزن باران و خیسم کن، نه... انگار آسمان خواب است

مرا دریاب و باور کن، تو در این لحظه ی زیبا

بمان امشب کنار من، که امشب شام مهتاب است


مرگ انتظار زجر آوری ست

برای من

که از نگفته هایم باید به زندگی برسم

این چندمین بار است

که می خواهم خفه شوم لای انگشتانم

و خون همه ی این
واژه های بی پدر و مادر را سر بکشم

نمی دانم
مادرم از من که قصه های کودکانه اش را به بازی گرفتم

خواهد گذشت ؟




عذر می خواهم




اینجا ایستگاه دلشوره های من است




می خواهید؟ پیاده شوید ! 





دیگر نمی توانم شاعر بمانم؛


بی پنجـــــــره، بی آفتــــــاب..



پس اینجا چرا مانده ام؟؟؟



اینجا که نمی توان از این ابرها توقع آفتـــــــــاب داشت!


دیگرنمی توانم شاعر بمانم؛


از هر چه شعر است خسته شده ام!


برای همیشه عاشقت می مانم...!


 


گاهی اوقات دلم میخواهد


خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم؛


شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند!


میروم شاید رفتنم آغازی باشد برای هرگـــــز نیامدنم...!



غـــروب چشمهای من..!



صفحه ی شعرت چو برمن لحظه ای وا میشود

صدکلام عشق در چشمم هویدا میشـــــود

 می نشینم حافـــظانه در دل شبهای خود

 می سرایم صد عزل تا عشق معنا میشود

 من همان مرداب خاموشم که خواب هر شبم

 از شمیم عشق تو تعبیر دریا میشــــــــود

 آنچه گـــــم کردم به در یای عمیق زندگی

 بی گمان در ساحل چشم تو پیدا میشــــود

 عشق من ،افسانه ی عشق من و تو عاقبت

 جانشین قصه ی مجنون و لیلا میشـــــود

 عمر مــونس هر شبش شامیست پاییزی و سرد

 کز نگاه تو فقط این شام فردا میشــــود

 بی تو قفلی بر دلم از درد غربت بسته شد

 زود برگردی که این با دست تو وا میشود



درسکوت تاریک اشعار پاییزیم،

چشمــــانم را

فانوسی خواهم کرد بر گذرگاه عبورت...

دلم را به عشق پاکت می سپارم

ونگاهم را به آن سوی فاصله ها...

وبه دور دستهایی می نگرم

که قلم به دست نشسته ای

و می سرایی شعر سکوتت را


بازهم در ابتدای سکوت امروزم،

دلتنگ دستانت شده ام ...!

تنها دغدغه ام نداشتن توست...!

تو را ندارم

اما حس بودنم در بیت بیت  غزلهایت...؛

وصفحه صفحه نوشته هایت!

به من شوق زیستن میدهد

میدانی...؟

دیدگانت به فروغ خداوندی شبیه است

ومظلومیت نگاهت

به زیبایی نجابت خورشید

نام تو به پهنای پاییزی قلبم،

ماندنی ترین است

ویادت یادآورمفهوم عشق و دوست داشتنت



ای همنشین کلبه محقر تنهاییم:

بگو بدانم رازهای پنهان

ودرد های خاموش قلب متاثرم را

چگونه به گوشت برسانم؟

که کسی نشنود!

زخم دلم را احساس نمی کنی؟

آیا نمی بینی در غریب ترین سرزمین

عشق و غربت گم شده ام

به هر سو نظر می افکنم هامون است!

برهوتی به گستردگی آسمان

به سنگینی کوههای اطراف

و به ژرفای ژرفترین اقیانوسها...!

ماههاست که در چهارسوی این دشت دلگیر

گام برمیدارم بی آنکه سرانجانی یابم...!

وتنها نقطه ی امیدم توهستی و بس...!!!

مرا دریاب که باورت کردم...

وبخوان تا با طنین صدایت آرامش را در کنارم حس کنم




/**/

سال نو آمـــــــد کجایی عشق من ؟؟؟





سوختم
از داغ جدایی عشق من 

سال نو آمد کجایی ؟عشق من

عمر طی گشت و ماه ها هم گذشت

تا به کی باید جدایی عشق من

یادت آید یک شبی در اوج عشق

گفته بودم بی وفایی عشق من

رفتی و من را سپردی دست غم 

وه چه غمگین ماجرایی عشق من

اینقدر اسب جفا بر من متاز

بنده هم دارم خدایی عشق من

از تو و عشقت نکندم دل هنوز

همچنان در قلب مایی عشق من

در دلم گویی کسی می گویدم 

عاقبت روزی بیایی عشق من

کاش روزی با کناری پر زگل

سرزده از در در آیی عشق من



ای ساعتهای پرشتاب زندگی مونس!!!

مــــرا به کجا می برید؟؟؟!

شما را به خدا بس است دیگــــر!

مونس خسته است ،خسته ی خسته ...

بگذارید دلتنگیهایم را در گـــوشه ی آسمانی دیگر بیاویزم؛

دیگـــــر از زمین خسته شدم...!

تا کــــی زمین؟!

تا کــــی دیدن ماه از روی زمین؟؟!

تا کــــی دویدن و نرسیدن؟؟؟!


باز هم بی تابم برای گفتن دلتنگیهایم برای تــــو!

بی تابم و قلم در دستم به تکاپو افتاده است ...

برای ثبت دوباره ی زمزمه های دلتنگی ام...!

بغض دارم...!

بخدا از تو که می نویسم هنوز خط اول را ننوشته ،

بغض سنگینی گلویم را می فشرد...!

خسته ام  کرده نه می شکند و نه تمام میشود!

به من میگویند بهار نزدیک است ،خوش باش...!

افسوس که نمی دانندبغضهای در گلو خفه شده ام ،

فرصت خوشی را به من نمیدهند...!

تو که میدانی خوش بودن به همین سادگی نیست!

کلی ماجرا داردکه روح مــــونست از آن بیخبر است...

سر خوش بودن من،دیدن توست و قدم زدن با تو به زیر باران...!



این روزها هر چه تلاش میکنم آرامشی در وجودم نمی بینم...

همه را می بینم که به یمن ورود نوروز در تکاپویند؛

اما مـــونست در اندیشه ی توست و دلش مملو از بوی پاییــــز...!

یاد تو همراه با بغضی است که میدانم هیچگاه گلویم را رها نمی کند؛

این روزها بغض من گریه نمی کند ،آرام آرام قدم می زند...!

آهسته آهسته چون خوره به جانم افتاده است ؛

ومرا به گـــــرد خود پیچانده ...؛

بغضم در گلو خفه شده است

تا شاید لمس کند بودنت را در نبودنت...!


وشبهایم خلاصه شده است در ورقهای دفترم؛

می نویسم و ثبت میکنم دلتنگیهایم را برای تو...

راستش را بگــــو ...

تو کجای شبهای من جا خوش کرده ای

که اینگونه بودنت را در نبودنت باور دارم؟!

باور کن هر شب و روزم بدور از تو

بسان یکــــ قـــــرن می گذرد


اسفند رو به پایان است.


وقت کوچ کردن به فروردین.


وقت بخشیدن و صاف کردن دل.


پس مرا ببخشید اگر روزی با حرفی یا نگاهی


بر دل مهربانتان تَرَکی انداختم......!




نوروز هزار وسیصد و نود ودو را صمیمانه تبریکـــ میگویمـ





بیاد بیاور بابا...

تنها دخترت 

مدتهاست خود را 

در هاله ای از اشک پنهان کرد

وآرام آرام در آغوش دفتر اشعارش

جان میسپارد ...

وتوای مادر باز هم مرا ببخش...

چرا که میدانم 

سکوتم 

اشک تو را به همراه دارد

کاش مفهوم فراموشی را 

به من می آموختی...!


مـــــــــــراببخش...!


منو ببخش بخاطر خاطره های موندگار

بذار به پای قسمت و بذار به پای روزگار

به خاطر مونس تو ،گلایه هاتو پس بگیر

واسه خودت یه عشقی رو دوباره هم نفس بگیر

شبی که دست خسته مو سپردمش به روزگار

قصه ی تلخ گریه مو دلم تو دفترش نوشت...!!

می خوام بگم که حال من بدون که از تو بدتره

روزی هزار دفعه می گم غصه نخور که میگذره

حرفایی هست توی دلم که بغض تو گلوم شده

حالا که رفتی شعرامم یکی یکی تموم شده

اما بدون یه جیزایی تو قلب من گم نشده

یه چیزایی که تا حالاپچ پچ مردم نشده

به خاطر گذشته ها امروز رو نادیده بگیر

قصه ی ما تموم شده دیگه بهونه شو نگیر

اشکاتو پاک کن عزیزم ،طاقتشونو ندارم

هر شب کنار دفترم هزار دفه جون می کنم

منو ببخش بخاطر خاطره های موندگار

بذار به پای قسمت و بذار به پای روزگار


وبازهم دلتنگمـ...

دلتنگ آن صداقت و پاکی دل مهربانت...!

دلتنگ صدایی که آرامش را

برای وجود نا آرامم به ارمغان می آورد

دیشب بسان دخترک خردسال

وبه غم نشسته ی قصه های دوردست بی بی،

قصه ی تنهایی سردادم

وقلم دلتنگی ام را به سینه ی به غم نشسته ی 

دفتر اشعارم به یادگار گذاشتم...!

دیشب بازهم در اندوه بی پایان زمزمه های دلتنگی ام

غرق شدم ودر خلوت همیشگی حرفهای نگفته ی دلم گریستم

وبه یاد مهربانی دلت در عمق تنهایی ام فرو رفتم وشکستم!




سرمای سوزناک دوریت،رعشه بر تن رنجورم انداخت

وبازهم لرزش پیاپی قلم،

چشمهایم را به میزبانی اشکهایم فرا خواند..

دیشب در جاده های تاریک و غم زده ی 

اشعار پاییزیم،

در ایستگاه زمزمه های دلتنگی ام

ودر سکوت مبهم نگاه معصومم احیا گرفتم...!

دیشب من بودم ،سکوت بود ویاد تو...

وهرچه انتظار کشیدم قاصدکی 

برای لمس تنهاییم توقف نکرد

وباز تنهاتر از همیشه من ماندم

وسکوت اشعارم و...

زمزمه های دلتنگی مونس


توکه میدانی تمام وجودم هستی

 این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام در نامت خلاصه میشود

یادگاریهای سبزت دلم را سبز نگه میداردبه امید عشق بی پایانت...

وهمیشه در خیالم سکویی را می دیدم درکنار دریای ارزوهایم با تو!

کاش میشد هر دو دست در دست هم ساحل نشین دریا بودیم

وصدای اواز پرندگان دریایی ارام بخش افکارمان بود


صفای باران تقدیم به دلهاتان 

وطراوت گلهای سرخ پیشکش به نگاهتان

باعرض پوزش...

برای آپ کسی خبر نشد...!

♥•.¸.♥پاییــــــــــز یکــــــ سالگی ات مبارکــــ♥•.¸.♥



امروز به نام نامی ات شد آغاز

ای خالق بی شریک مخلوق نواز

با یاد تو می برم به هر کاری دست

جز تو نبرم سوی کسی دست نیاز




♥•.¸.♥پاییــــــــــز یکــــــ سالگی ات مبارکــــ♥•.¸.♥


گفتـــــم که تو را رها کنمـــ باز نشــــد

بال و پر دل جای دگــــــر باز نشــــــد

اینجـــــا ترنم دلتنگـــــی شعرم پیداست

حقا که دلـــــم جای دگــــــر باز نشـــد




تقدیم به همه ی آنان که پاییــــز را ارج نهادند


وزمزمه های دلتنگـــــی مـــونس دلتنگشان نمود


تقدیم به قلبهای مهربانتان که با صبوریهایتان


بی تابیهایم را تاب آوردید....!


جــز دوست کســـی غصه ی ما را نخــــورد

با دیدن اشکـــــ من کســــی ،جا نخـــــورد

ای ابـــــر تو هم نبار امــــروز و بـــــــــــــــرو

تا دوست بدون چتــــــــــــــر سرما نخــــــــــورد


پاییـــــز ای تنها همــــدم تنهایی هایم:

بارها و بارها با خود زمزمه کردم که رهایت کنم!

ودر اوج تنهایــــــی دل خویش غرق شـــــوم...!

گاهی با خود می اندیشیدم

که دفتر زمــــزمه های دلتنگی ام را ،

برای همیشه به دست باد دهـــــم 

اما هر بار عشق درونیم به تو مانعم میشد...

دل دل کردنم فرصت بی دلی را به من نداد

وهــــر بار پاییـــــــز را با همان ترنم زیبای عشق خواستم...''



 عشق ِ من

 بیا

 قول می دهم که

 قایقت شوم ؛

 تو فقط بادبانم باش !

 بگذار هر چه حرف پشت سرمانم می زنند ،

 باد ِ هوا شود ؛

 و دورمان کند

 از این آدم ها … !


 
خسته ام..

از جنس قلابیِ آدم ها

هـــی فلانــــــــــی!

راهت را بگیــر و برو ...

حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است!

ادامه نوشته




زیر باران گریه می کردم

آرام و بیصدا تو چتر را بالای سرم گرفتی اما...

همچنان گونه های من خیس از گریه ماند …!

و تو هرگز نفهمیدی که چتر باید
بالای دلم باشد نه روی سرم



می گویند غروب جایی است

که آسمان زمین را می بوسد...

امشب برایت غروب میکنم آسمان من کجایی؟



"مادرم" مرا ببخش...



درد بدنم بهانه بود...


كسي رهايم كرده كه صداي بلند گريه ام


اشك هايت را درآورد

سرمای دوریت


خانه ام را سیاه کرده است


و...

دودکش ها


نفسشان از جای گرم بلند میشود!!!



ای خــدا ببین دلم گرفته...!

آسمون اینجا ابری و دلم ؛مامن غم هاست

چاره ای ندارم امشب؛دل من اسیر زخم هاست

اومدم عاشق و دلتنگــ؛مثـــ لیلای خیالــــــــی

سر گذاشتم روی زانوم ؛بعد ماه ها دست خالی!

درد دل کردم با اون که خالق این تن تنهاستـــــ

با اون که همه می دونن ؛آگه از دردای دلهاست

گفتم ای خدا نگاه کن ؛غم بنده هاتو امشبـــــ 

رو دل تنگم بگردون ،یه نظــر نگاتـــو امشبــــــ

ای خــــدا دلم شکسته بعد از این زخـــم زبونها

گناهی نداشته این دل ،جز اینکه صادق و تنهاست!

ای خــــدا مسافرم رفت؛دست تو پشت و پناهش

من به تو سپردم اونـو؛سلامتـــــ از تو میـــخوامش

ای خـــدا خودت میــــدونی حال و روزگار مـن رو

به غـــریبه ها نبخشـــی ؛یه دفعه مسافـــــرم رو

تو غـــــروب سرد اون شبــــ،دستم از قلم جــدا بود

توی خلوتگــــه یادم ؛شبــــــ مــــــرگ واِژه ها بود

ای خــــدا امشب نگاه کن ؛به دل غــم زده ی مـــن

به دل پر از صداقتــــــ، و نگاه غـــــرق ماتــــــم

اومدم کنار خونت؛ بکشـــم دستـــــ گدایــــــــی

تو کـــه شاهــزاده ی عشقــی،منو درمونده نذاری!

منم اون ســـاز شکسته ؛تو هـــــوای بیقـــــراری

واسه لحظه های با تـــو،عاشـــــق لحظه شماری

تو میخواستی بـــــری اما ؛دلمو خبـــــــر نکـــردی

واســـه تو می مــــردم اما؛تو نگفتـــــی برمیگـردی!

تا رمــــق داره نفسهــــام؛پــــر انـــــــدوه نگاتم

تو اسیـــر هر کی باشــي ،من به فکــر غصه هاتم

ای خـــدا مونست امشب؛توی اقیانوس غمهاستــــ

هم نگاش خیـلی غریبــه ؛هـم دلش مامن درداست

قافیه های بلند نگاهت

همیشه در آخرین لحظات

به داد بیت های کوتاه غزلم می رسند ....

وقتی که نیستی اما !!!

دستهای سیاه شعر سپیدم بالاست ...


درد رفته است و من مانده ام ، خستگی بر تنم ماسیده است

دلم می خواهد امشب یک منظومه از شیدایی های دل و سوداهای جان بنویسم 

برای هر آنکه دلم می خواهد کنارم باشد و نیست ، اما خسته ام خستـــه ،

هوس کردم بی قراری هایم را نجوا کنم بیکرانگی ها را فریاد ...

درد دلم را 

کاغذ و قلم دوا نکرد 

چرخش سرانگشت دلتنگی

بر غبار شیشه ی انتظار

ما را بس

همین ...


مــــــــــــــــــــــــــونس

17آذر91