از بس به تو فکر میکنم یـکی از هـمـیـن روزهـا در راهِ خـانـه گــُم می شـوم...

من در پی ِ درمانش نبوده ام هرگز...
حرف من از بودن ها نیست
بودن ترس دارد...!
من به دنبال ِ بازگشت هم نیستم
دلم به اندازه ی تمام ِ حسرت های ِ به دل مانده امخراب است
حسرت ِ به آغوش کشیدن ِ تن ِ عریانت
حسرت ِ نترسیدن از چشیدن ِ طعم ِ لبانت
حسرت ِ نفس کشیدن در هوایی که نفس های ِ تو باشد
تنم درد داردکسی به سینه ام چنگ می اندازد
تنهایی درد دارد
تنهایی عادت میشود
تنهایی ؛تنهایم نمی گذارد
این چه حسی است ؟
تو را میخواهم و نمیخواهم تورا...!
خواستن درد دارد
چقدر سخت طی می شود این روزها...!
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد؛
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق من به تو چیست؟
چیست این تکرار که من مدام می خواهمت!
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز...
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست؟
و نمی دانم راز این تکرار چیست!
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست؟
قصه گم شدن من در بیراهه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم...!
شاید بخشکم...!
اما برای همیشه می خواهم؛
که به پاس عشقت بایستم...!































































































.gif)

















❤•❤