•✿•بغض دارم...شانه هایت ساعتی چند رفیق؟؟؟!•✿•


ذهنم تهی
دستانم خالی
با نبودت همه چیز خالی شد
امروز هم چونان روزهای پیش که نه
مثل روزهای پیش نیستی کنارم
من زنده ام و تا زنده ام
از تو با کلمات نقش بر صفحه روزگار می کشم
جایت خالیست کنارم...
کاش بودی!!!

باورت داشتم از روز نخست،
پر از همهمه بودی،
اما...
هیچ حرفی نزدی ...
پر از گفتن دلدادگیت ،
پر از زمزمۀ عشق به دریاشدنت،
باز حرفی نزدی ...
و فقط خندیدی،
خوب من،می فهمم ...
از دو چشمت همۀ حرف تو را،
بی کلام اینجا باش...
آخر اینجا بودن،
نیست محتاج صدا...
بودنت با دل من،
بی صدا هم زیباست.


خیلی وقتها مـی خـــوام بنــــــویسـم
اما نمی دونم از چی
از خـــــودم ، از دلم
یا از حسی که نسبت به تو دارم
یه دنیا حرف نگفتنی دارم ، یه دنیا عشق و دلتنگی
درد دلم توی این صفحه جا نمیشه
حرف واسه گفتن زیاد دارم ولی ...
نمی تونم
نمی تونم توی این کلبه خرابه همه چیز رو بنویسم چون میدونم
چارچوب این کلبه توان نگه
داشتن غمهامو نداره
خراب میشه و می مونم زیر آوارش ...
یه روز خفه می شم
انقدر که این درد دلهارو نجویده قورت میدم و توی دلم نگه می دارم...

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای
و ابرها را تا چشمهایم پایین
با تو ام ای غریبه ی همیشه آشنایم
عشقت را در کجای دلم .....
پنهان کرده ای که :
هیچ دستی به آن نمیرسد !

پاییزیم وبر خود می بالم
درست زمانی که تشخیص دادم
دست چپ و راستم کدام است
عاشق پاییز شدم ...
عاشق سکوتم هستم
واین تنها دنیای ازاد من است...!
برگهای خشک پاییزی برایم تلالو امید است
دلداه ی اوای پرندگان پاییزم ...
عاشق تو شدم درست زمانی که معنای عشق را فهمیدم
باران پاییزی را دوست دارم و از همه ی اینها بالاتر تو را دوست دارم
تو....تو....تو....تویی که احساسم را نمی فهمی.......!!!!!!!!!
•✿•بغض دارم...شانه هایت ساعتی چند رفیق؟؟؟!•✿•


+ نوشته شده در ساعت توسط مـ ـوــــنســـ❤
❤•❤