یاحسیــــــــــــــن (ع)


 

همیشه داغ تو بر سینه دارم


نگاهی تلخ در آیینه دارم


من از تک واژه ی نام محرم


چه زخمی کهنه و دیرینه دارم 


تو فردوس کویر کربلایی


فروغ دیدگان مصطفایی


به نامت اقتدا کردیم والحق


که تو مفهوم مصباح الهدایی


تو ماه هاشمی تابنده بودی


پر از امید بر آینده بودی


ولی در ظهر عاشورا چه مظلوم


به روی کودکان شرمنده بودی


ماه خون ماه اشک ماه ماتم شد ،


بر دل فاطمه داغ عالم شد


ایام سوگواری آقا امام حسین ( ع )


و یاران با وفایش را تسلیت میگویم ...


یاحسیـــــــــــــــــــــــن (ع)



تنهایی؛تنهایم نمی گذارد



حرفم از نبودن ها نیست؛

نبودن درد دارد

من در پی ِ درمانش نبوده ام هرگز... 

حرف من از بودن ها نیست 

بودن ترس دارد...! 

من به دنبال ِ بازگشت هم نیستم

دلم به اندازه ی تمام ِ حسرت های ِ به دل مانده ام خراب است

حسرت ِ به آغوش کشیدن ِ تن ِ عریانت

حسرت ِ نترسیدن از چشیدن ِ طعم ِ لبانت

حسرت ِ نفس کشیدن در هوایی که نفس های ِ تو باشد

تنم درد داردکسی به سینه ام چنگ می اندازد

تنهایی درد دارد

تنهایی عادت میشود

تنهایی ؛تنهایم نمی گذارد

این چه حسی است ؟

تو را میخواهم و نمیخواهم تورا...! 

خواستن درد دارد

من دلم درد ِ تو را خواستن داردمیدانی ؟!


مرا به یاد بیاور , وقتی كه رفته ام !

و رهسپار سرزمین سكوت شده ام

وقتی كه دیگر نمی توانی دستم را در دست بگیری!

ومن نمی توانم میان ماندن و رفتن, دودل باشم.

به یاد بیاور مرا وقتی كه دیگر نمی توانی

برنامه ی روزهای آینده را برایم بگویی

تنها مرا به یاد بیاور

دیگر برای هر حرف یا نیایشی دیر است

و اگر زمانی مرا از یاد بردی

و سپس باز به یاد آوردی

اندوهگین نباش

درمسیر راه من آنروز...!

کسی پیدا شد

کسی که حرفی زد

کسی که رازی داشت

کسی که نامش را آهسته سرداد

چشمش از هزار قصه خبر داد

کسی که خواست قسمت کند با من درونش را

به نظر کمی شاد می نمود

و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند

نه عبوس بود و نه زیبا

تنها یک لحظه از زندگی بود

لحظه ای همچون یک اتفاق

لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد

نه خوشحال بودم از این حادثه

نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد

مانده بودم میان راه

که چه می شود آیا

می خواستم رها شوم

رها از همه چیز

رها از همه کس

راه درست را نمی دانستم

و دلتنگی فردا را به یاد می آوردم


چقدر سخت طی می شود این روزها...!

روزهای تنهایی من

روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد؛

تنها من می دانم و بس

و تو هرگز ، هرگز، هرگز

می روی به ره خویش و من گم می شوم

و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن

می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته

می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم

و باز قصه تکراری همیشگی

هر کس به سوی مقصد خویش

تنها می مانم و زخم خورده و شکسته

باید بدانم که راز تمنای عشق من به تو  چیست؟

چیست این تکرار که من مدام می خواهمت!

من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش

به مقصد نمی رسم هرگز...

و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره

نمی دانم مقصدم چیست؟

و نمی دانم راز این تکرار چیست!

راهی که من مدام تکرار می کنم

این مسیر را شاید هزار بار رفته ام

چه می شود مرا

انتهای این قصه چیست؟

قصه گم شدن من در بیراهه های مسیری برای عشق

معنی عشق را هم حتی نمی فهمم

می خواهم این بار بایستم

می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم

شاید بشکنم...!

شاید بخشکم...!

اما برای همیشه می خواهم؛

که به پاس عشقت بایستم...!

   

  


font font تنها می مانم

من میرم ...

بیا بنگــــــــــر...

آنکه سقف اعتماد تورا فرو ریخت ؛

اکنون در بزم عشقش ؛عاشقانه می رقصد...

ومن تاسف میخورم برای شاعری که عاشقانه هایش ؛

خــــــرمن دلها را میسوزاند...!

اما افسوس که امروز دلش مرده و در دادگاه جلب اعتمادت ؛

دفاعیه ای برای اثبات بی گناهیش  ندارد....!

و متهم پرونده ی تلخ بی اعتمادی توست...!



پاییــــــــز مرده است...!


و زمستان در راه است 


وساختمانها در حال عایق بندی...!


کاش برای سقف بی اعتمادی تو هم ؛


عایقی دست و پا میکردی....!!!


دلتـنگـــــم …


هــــــمـــین !


و ایــــــن نیــــــاز به هــــیچ زبـــان شاعــــرانه ای نــــدارد …!



خودم گفتم یه راه رفتنی هست ...


خودم گفتم ولی باور نکردم


دارم میرم که تو فکرم بمونی ...


دارم میرم دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم ...!


و اما

سکوت مي کنم


به احتـــرام


آن همه حرف


 که در دلم مـــرد..


بغضهایم را


به ابرها می‌دهم


و
قلبم را


از نام تو پر می کنم


باران که ببارد



آواز قلبم شنیدنی است...


ودر انتظار باران می مانم 


مـــــــــــــونس

جرم عاشقی....!

آی مــــــــــــــردم :


به خــــــــــواب بگوییــــدامشب به دیده ی مـــــونس نیاید!


زیرا جزیره ای که مکانش بود را برای همیشـــه آب گرفت ...‍!



باز هم مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را ؛

با بغض خفه شده در گلویم ؛قورت می دهم!

دیر زمانی است که لبخندهای خود را ؛

در دلم ذخیره میکنم که بماند برای روز مبادا...!

اما هر چه می نگرم ؛در صفحات تقویم زندگیم ...

روزی به نام روز مبادا نیست...!

آن روز هر چه باشد ؛

روزی است شبیه دیروزم ؛شبیه امروز وشبیه فردایم ...

وبرای مـــــــــونس دگر لبخندی نیست؛

که در انتظار روز مبادا باشد...!


واینبار هم آرزوهایم از سوراخ جیبم فرو ریختند 

و گم شدند...

بیاد گم شدن آرزوهایم که حالا دیگر

عادتی شده اند برای دلتنگی هایم...

مثل حرفهایم ؛مثل خنده های تلخم ؛

ومثل بغض های در گلو خفه شده ام ؛

دوباره دلواپسیهایم را برای تولد تنهایی دلم ؛

به تــــــــو هدیه میکنم ...!

دوستت دارم وتاوان آن هرچه باشد؛باشـــد...!مهم نیست!



با احساسم رفتم اما به عشق پاییــــــــــزم با دل برگشتم ...

قدر میدانم مهربانی وصفای دلتان را...

 و با دلم به استقبال مهربانی تان می آیم

دوستتان خواهم داشت نه از روی احساس میگویم...

بلکه از روی درایت و دلم بیان میکنم ...

مـــــــــــــــونس
    

بیا عشق من؛تو صدایم بکن



بیا با دوچشمت ؛صدایم بکن 

از این بغض دلگیر ؛جدایم بکن

غریبم من از شهر دور آمدم

بیا با دلت آشنایم بکن

برای وصالم به چشمان تو 

زاعماق قلبت دعایم بکن

به دور از تو سرد و زمستانیم

بیا زین زمستان ؛رهایمبکن

تو با لحن سردی ؛زجنس بهار

صمیمی و ساده صدایم بکن 

همه هستی من فدای تو باد

فقط قلب خود را سرایم بکن

وهنگام کوچیدنم زین جهان

خودت بدرقه تا خدایم بکن...


زمان می گذرد و لحظه های دلتنگی مونس 

به غباری از دیروز آلوده اند...!

آرزوهایش به سمت ادامه می روند؛

واو به فردا می اندیشد...

مکررات زندگی خاطرش را آزرده نمود !

وزمزمه میکند بیاد معبودش...

دلش بسوی نور پرواز میکند 

ودستانش ربنای عشق میخواهند...

وشایدبه دنبال رنگین کمان آرزوهایش ؛

زندگی را زیبا ببیند...

وچه زیباست که در کنار عشقش 

به ساحل زیبای زندگی بنگرد !

پس بیا واز این زاویه زندگی 

افق را بنگریم ..

بیا عشق من ؛تو صدایم بکن

وکنارم بمان!!!