آرام...آرام...آرام
چه با وقار گام بر میدارد...
تحسینش می کنم...
و با دلی صاف و بدون کینه به پیشوازش می روم...
اما دلگیرم ...
دلگیراز همه آهنگهای بد روزگارم...
دلگیر از همه ناخوشیهایی که داشته ام...
دلگیر از همه تلخ کامیهایم...
اما باز با دلی صاف به پیشوازش میروم...
آخر او که گناهی ندارد...
بهار را میگویم ...در راه است...چه با طمانینه قدم بر میدارد...
کینه ها فراموش کردم و از هیچ دلی رنجیده نیستم...
وبا دلی صاف به استقبالش می روم...
اما این کافی است؟؟؟
امسال هم گذشت و رفت...توشه یکسال گذشته من چیست؟
انباشته امسالم برای فردایم چیست؟؟؟
نمیدانم و سخت پریشانم...
توشه ای برای سفرم ندارم جز کوله باری از گناه و معصیت...
سفری به دنیای خاموشیهایم...
روزهای آخر هر سال این افکار به ذهنم خطور می کنند و...
مرا برای ساعتی در گیر می کنند!!!
اما دیری نمی پاید که همه چیز فراموش میشود ...
انگار نه انگار که من بودم به گذشته سر شار از معصیتم می اندیشیدم...
خدای من در این روزهای پایانی سال دستم را بگیر و رهایم مکن...
مگذار در تیرگی گناهانم غرق شوم ...
مگذار کینه و پلیدی برقلب چون آیینه ام احاطه کند...
خدای من ای همدم روز و شبهای غمناک گذشته ام...
اکنون به درگاه تو آمدم با دلی صاف و به دور از کدورت اشک میریزم و...
التماست می کنم رهایم مکن...
شاید سالی که در پیش دارم همان وعده دیدارمان باشد ...
روزهای پایانی سال نوده و من آشفته ام و دلگیر ...
و با دلی شکسته برآستان دو ست سجده می کنم و فریاد می زنم...
" یا غیاث المستغیثین"
مونس