...دارم میرم

سلام ...سلام...سلام...

سلام حضور مبارک تک تک شما عزیزانی که قدم رنجه فرمودین

و اومدین به کلبه پاییزیمو زمزمه های دلتنگیمو می خونید...

فکر میکنم این آخرین پستمه تو سال نود که تقدیم صفای دلتون میکنم...

دارم میرم...یواش یواش دارم میرم...میگن واسه تفریح و فراقته...

وما هم تابعیم و حرف گوش کن...میریم واسه تفریح و خوشی!!!

چه کنیم دیگه حالا میریم...

اگه خدا خواست و برگشتم که دوست خوبی واستون می مونم...

ولی اگه برنگشتم میخوام واسم دوست خوبی باشین و به نیکی یادم کنید...

خیلی دوستون دارم و واستون انواع خوشیها رو تو سال 91آرزو میکنم...

التماس دعا ..............................خدانگهدار

مونس

تبر

    به درختان جنگل گفتم:

شما با این عظمت ،چرا از تکه آهنی؛

به نام تبر می رنجید و وحشت دارید؟؟؟

   پاسخ دادند:

رنجش و ترس ما از دسته آن است !!!!

 "که از جنس خودمان می باشد"

مونس

کاش دنیا به عقب برمیگشت...

زمان به سرعت میگذرد و فراموش میشود...

روزهای آخر ساله ...کلافه شده ام از این همه هیاهوی دنیای اطراف...

باخود میگویم مگر قرار است چه شود...

مانند هر سال قرار است سال نویی بیاید و...

کلام الله باز کنیم و چند آیه زمزمه کنیم... 

وبا بغضی غریب ذکر یا مقلب القلوب را سر دهیم و...

بعد هم تبریک و روبوسی و ....ودید و باز دید و تفریح وباز هم فراموشی گرفتن...

روی هفت سین باستانی برای لحظه ای به گذشته برمیگردیم و غبطه میخوریم 

وبا خود میگوییم توشه سال پیش ما  چیست؟؟؟؟

وحسرت میخوریم کاش به عقب برمیگشتیم و جبران مافات میکردیم ولی افسوس...

کاش از سالی که گذشت برای فردایمان توشه ای ذخیره می کردیم...

موووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونس



سکوت تو

تو سکوت میکنی،فریاد زمانم را نمی شوی!!!

یک روز من سکوت خواهم کرد،و تو آنروز ،

برای اولین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید...!!!


...دلگیرم

من از دیروز دلگیرم،از این امروز که بی فرداست

از این حسی که تکرارش بدون عشق بی معناست

من از من بودنم سیرم،از این من بودن تنها

دلم تنگه برای عشق،برای پاک بودنها...

من از عشقم نمی کاهم ،هنوزم بی تو  بی تابم

تو با من نیستی اما کماکان بی تو بیخوابم


...باز هم مهمان ناخوانده

مگه جرممون چیه که باید تحملش کنیم...!

چه خطایی ازمون سرزد که این تاوانشه...!

دیگه تحملش داره واسمون سخت میشه...!

آخه داره نفسمون ازمون میگیره!!!

سالی دوازده ماه، سیزده ماهش ور دل ما نشسته!!!

بخدا خسته شدیم...خیلی خیلی خسته...

دیگه نمی تونیم...نمی تونیم...نمی تونیم...

کجا فرار کنیم ،میدونم هر جا بریم ...

میاد دنبالمون،ماکه شانس نداریم... 

دلمون خوش بود بهار که بیاد واسه یه مدت راحتیم ولی...

این گرد و خاک وحشی رو میگم؛

که هر از چند گاهی بدون دعوت میادو میشه بلای جونمون...

به قدری آسمون شهرمونو آلوده کرد که دیگه نمیشه گفت آسمون داریم!!!!

فضای خونه رو به قدری غبار آلود کرد که تنفسمون مشکل شده...

چه کنیم...دل کندن که آسون نیست...

نمی تونیم از اهوازمون دل بکنیم که...

اصلا نمیشه...آخه این انصافه...

یه مهمون ناخونده باعث بشه از شهرمون دل بکنیم...

نه هستیم ...تا فرداهای دور هم هستیم...اما اوبایدبرود...

باید برود ...لعنتی باید برود...باید برود...

مونس 


یه چیز دیگه...

میون این شلو غیهای دم عید،...

بین اینهمه خریدو سفر و تفریح...

وقت خوبیست برای فکر کردن به تو ...

کسی حواسش به من نیست!!!

مونس

...و این برای توست

خدا نه برای خورشید...

نه برای زمین...

بلکه بخاطر دوستانی که برایمان می فرستد !!!

چشم به راه پاسخ است...

پس با جان و دل می گویم...

*الحمدالله رب العالمین*

مونس

همنوا با مرحوم حسین پناهی

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید!!!

روزی که نه صدا اهمیت دارد ،،،

 و نه روز...!!!


!!!ما به هم نمی رسیم

ما به هم نمی رسیم دیگه فایده ای نداره

حتی چشمام واسه گریه نای باریدن نداره

ما به هم نمی رسیم راه ما زیادی دوره

عجله نداره قسمت،فاصله خیلی صبوره!!!

مونس

...آی آدم باتو ام

 باتو هستم ...باتو...آره با خود تو ام ...  

دلم خیلی تنگ شده ...

دلم یک غریبه میخواهد ،کسی که مرا نشناسد...

بیاید بنشیند و فقط سکوت کند....

ومن هی حرف بزنم و بزنم و بزنم...

تاکمی سبک شود این بار دلتنگی ام...

بعد بلند شود و برود؛انگار نه انگار...

با تو ام شنونده ی دردهایم میشوی؟؟؟

مونس

!!!!تو وبهانه هایت

بهانه هم اگر می گیری بهانه مرا بگیر...

من تمام خواستنها را وجب کرده ام،

هیچکس به اندازه کافی عاشق نیست...

و هیچکس به اندازه من عاشق تو و بهانه هایت نیست....

   مونس

...سیلی

سخت ترین سیلی را از کسی خوردم که ...

روزی بهترین نوازشگر دل غمگینم بود!!!!

مونس

بازهم فراموشی

گفتی فراموش کن که فراموش کردن کار ساده ایست...

خیلی سنگدل شده ای که این را میگویی...

من نمی توانم بگذرم از احساس پاکم...

تو را نمیدانم ...می توانی فراموش کن...

تو عقیده داری ساده است فراموش کردن ....

اما من میگویم این ساده ها را بلد نیستم!!!

تو به راحتی میگذری...زمان هم به سرعت میگذرد...

ومن چه کنم با دلی که از تو توان گذشتنش نیست...

ودر مدرسه عشق فراموشی را یاد نگرفته است!!!!

             مونس

خوش بودن چیه؟؟؟

خوش بودن به همین سادگی که فکر میکنیم،نیست...

کلی ماجرا و حساب و کتاب دارد !!!!

کلی دوندگی دارد و بسیار سختی را باید تحمل کنیم ...

تا شاید کمی؛خیلی کم احساس خوشی کنیم!!!

 میگید نه ،یه کم صبوری کنید میگم...

عقیده من اینه که خوش بودن یعنی بی خیال بودن ...

بی خیال از همه چیز و همه کس ...

یعنی یه دنیای جداگونه واسه خودمون ساختن،خالی از هر فکری!!!

نه در گیر نگاهی باشیم ؛نه گوش به زنگ کلامی ونه در انتظار پیامی ...

خوش بودن خیلی ماجرا داره...

اینکه همه دم عید یه جورایی خودشونو با لباس و زیبایی ظاهر خوش نشون میدن؛ 

که خوشی نیست ...هست؟؟؟ 

من خوشی رو تو دلم میبینم...

خوشی یعنی تو باشی و بارون و یه پنجره رو به بارون...

گرمی دست تو باشه و لبخند مهربونت...

و چشای من خیره زیبایی نگاهت...

آره خوشی دل من یعنی این....

           مونس

نوروز نود ویک مبارک

        هر دو دستم به دعا بردارم ...

تا هر آنجا که خوشی هست تو آنجا باشی؛

سلام ...سلام ...سلام

امشب میخوام با تموم احساسات قشنگم دست به قلم شم...

آخه تصمیم دارم پیام تبریکمو خالصانه و بدون هیچ ریایی تقدیم قلب مهربونتون کنم

روزای خوبی رو با هم داشتیم...

گاهی با هم خوش بودیم وگاهی هم از دلنوشته های همدیگه غمگین می شدیم...

ولی به هر حال امسال داره تموم میشه و خوب و بدش میره تو صندوقچه خاطراتمون...

من پیشاپیش این عید بزرگ باستانی رو قبل از همه به تنها بهونه نوشتنم!!! 

وبعد به تک تک شما عزیزان تبریک میگویم 

سال خوبی داشته باشید...

مونس


تقدیم به آقای منتظرم

این شب جمعه دلم در قفسش تاب نداشت

صفحه ی چشم من از اول شب خواب نداشت

کاسه ی صبر زمان پر شده بود از غم دوست

جام صد میکده یک جرعه می  ناب نداشت

آسمان با تپش ثانیه ها می بارید

ولی انگار زمین جز گل مرداب نداشت

ساقه ی ترد گل سرخ در آتش می سوخت

چشم من کور شود چشم دلم آب نداشت

دست مردان خدا را ز قفس می بستند

عجبا بنده دگر حرمت ارباب نداشت

آه و افسوس که در دشت خدا می دیدم

روی دیوار دلی عکس خدا قاب نداشت

شب به سر رفت ولی باز در اعجاز ظهور 

دل امیدی به جز از قادر وهاب نداشت

       سروده:خانم زهرا شعبانی

به استقبال میروم

آرام...آرام...آرام

چه با وقار گام بر میدارد...

تحسینش می کنم...

و با دلی صاف و  بدون کینه به پیشوازش می روم...

اما دلگیرم ...

دلگیراز همه آهنگهای بد روزگارم...

دلگیر از همه ناخوشیهایی که داشته ام...

دلگیر از همه تلخ کامیهایم...

اما باز با دلی صاف به پیشوازش میروم...

آخر او که گناهی ندارد...

بهار را میگویم ...در راه است...چه با طمانینه قدم بر میدارد...

کینه ها فراموش کردم و از هیچ دلی رنجیده نیستم...

وبا دلی صاف به استقبالش می روم...

اما این کافی است؟؟؟

امسال هم گذشت و رفت...توشه یکسال گذشته من چیست؟

انباشته امسالم برای فردایم چیست؟؟؟

نمیدانم و سخت پریشانم...

توشه ای برای سفرم ندارم جز کوله باری از گناه و معصیت...

سفری به دنیای خاموشیهایم...

روزهای آخر هر سال این افکار به ذهنم خطور می کنند و...

مرا برای ساعتی در گیر می کنند!!!

اما دیری نمی پاید که همه چیز فراموش میشود ...

انگار نه انگار که من بودم به گذشته سر شار از معصیتم می اندیشیدم...

خدای من در این روزهای پایانی سال دستم را بگیر و رهایم مکن...

مگذار در تیرگی گناهانم غرق شوم ...

مگذار کینه و پلیدی برقلب چون آیینه ام احاطه کند...

خدای من ای همدم روز و شبهای غمناک گذشته ام...

اکنون به درگاه تو آمدم با دلی صاف و به دور از کدورت اشک میریزم و...

التماست می کنم رهایم مکن...

شاید سالی که در پیش دارم همان وعده دیدارمان باشد ...

روزهای پایانی سال نوده و من آشفته ام و دلگیر ...

و با دلی شکسته برآستان دو ست سجده می کنم و فریاد می زنم...

             " یا غیاث المستغیثین"

                     مونس

!!! اینجاچترت را ببند

حالا که آمده ای چترت را ببند...

در ایوان این دل جز مهربانی ،

هیچ نمی بارد...

مونست

!!!کنعان دل من

سلام جونم ...

امروزم هم حال و هوای دلم مثل آسمون شهرمون گرفته و غبار آلوده ...

قلمو برداشتم تا حرفامو بنویسم شاید کمی ،فقط کمی سبک شم !!!

هر چند میدونم دیگه به گول زدن خودم و دل واموندم عادت کردم...

دستم که به تو نمیرسه فقط حریف واژه ها میشم...

گاهی هوس میکنم ،تمام کاغذای سفید روی میز رو...از نام تو پر کنم...

تنگا تنگ هم...بی هیچ فاصله ای....!!!

از بس که خالی ام از تو و صدای تو را کم دارم...

آخر مگر کاغذ و قلم برای من زندگی میشوند...

این روزها دستهایم بوی حافظ میدهند از بس فال تو را میگیرم..

وقتی فال می زنم کنعان دلم بد جور یوسفش را می خواهد....

                    مونس