چــــرا خســــته ایــــــ ؟!


انـیـــسم چرا این چنین خســــته ای ؟

چرا دلخـــــور و زار و بشکســــته ای ؟

دلــــت ای انیـــسم شکســته زچیست؟

دو چشــــم ترت خستـــه از جــور کیست؟

چه قلبی شکسته ست جسم و دلــــت ؟

که دلگیر شــــد این سان زپا تا ســــرت؟

مگــــر اشک تمساح ! دلت را شکست ؟

که بغضی چنین در گلـــــویت نشســـت ؟

انیســـم بمان تا که نجـــــــــوا کنیـــــــم؛

بمــــان سفره ی دل زهــــــم وا کنیـــــم!

منم مــــثل تـــــــــــــو ؛ سرا پا غـــــــمم!

سرا پا غــــم و گریــــــه و ماتـــــــــــمم

انیســــم من وتــــو بســــی همدلیـــــم 

من و تـــــــو گرفتار یــــــک مشکلیــــم

بمان هــــــر دو تنهــــای تنهــــا شويـــم

بمان فــــــارغ از رنـــــــج دنیــــا شـویـــم

بمـــــان جان من ؛مـــــونس هــم شویـــم

بمــــــان دور از ایــــن نســــل آدم شـویـم


ماندنت ذوق ماندنم میدهد...


پس بمان فقط بخاطردلم ...


******************

واکنـــون خوشحالم که میمانی!

مـــــــــــونس

میروم ودیگر نمی نویسم....

ِ

ميــــروم ولي تــــورا

مي سپارمت به دستهاي مهربان برگ

مي سپارمت به نغمه چكاوكان مست

بعد رفتنم سپرده ام به باد

تا دم ستاره چين صبح

بوسه ها زند به گيسوان مشك بوي تو

آه بعد رفتنم

مي سپارمت به دست خاطرات عاشقانه ام




و دیگر نمی نویسم ...

دیگر نمی نویسم به حرمت دل درد مندم ...

دیگر نمی نویسم به احترام دستان خسته ام؛

وبه پاس دیدگان اشکبارم ...

مـــــونس این بار حرفهایش را 

در هاله ای از سکوت پنهان می کند!!!

ودور از هیایویی از فریادها ؛

در گوشه ای عزلت می گزیند...

دیگر بار خستگی تا مغز و استخوانم نفوذ کرده 

وسکـــــــــــوت میکنم ...

قلمم را می شکنم ؛

وفریاد تلخی از جنس تنهایی سر میدهم!!!

می روم ودر سکوت مبهم اشعار خزان زده ام...

  خود را گم میکنم !!!

میروم وشاید برای همیشه ؛

واژه ی وداع را برای دفتر 

پاییــــــــــــــــــــــز

معنا کرده ام ؛


زمزمه میکنم فقط برای تو....





به یک پلک تـــو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با
لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه غمگین است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟...
نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم
یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب گرم
بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم
نگاهی کن عقب‌ها را

مــــونس

دســـــــتان آشـــــــــنا...


امروز تصمیم گرفتم برایت از بهترین لحظه ها بگویم...

از لحظه هایی حرف میزنم که لایه های خیال تا واقعیت، 

به اندازه ی یک پلک زدن هم نمی باشد...

میدانی در خیال من دستانمان باهم آشناست...

چون قلبم آشنایی دستانت را حس نموده است...

گرمای دستانی در آستانه شکفتن...

می نویسم وبه آن عمل خواهم کرد؛

پس باور کن از حقیقتی که در پشت نگاهت،

با هزاران دلیل پنهان آشکار است...

و محبت و عشقت را می فهمم....

درک میکنم که چه میگویی... 

در زمزمه هایی که هرگز شنیده نمی شوند!!!

امروز ابری آسمان را فرا میگیرد... 

و فردا آشوب ابرها برایمان خواهد بارید!!!!

هر روز می آید و می رود ؛ 

وشاید دیگر آفتاب از سمت افق طلوع نکند....

و یا ما طلوعش را نبینیم!!!!

امروز هم به شب خواهد نشست.اما فردا...

فردایی که ما انتظارش را می کشیم چگونه است؟؟؟

امروز و فردا هر کدام از پس هم خواهند گذشت...

گرچه خواب آلود و کسل کننده اند

اما بالاخره می گذرند آنهم به سختی و مشقت...

ومن از رفتن امروزها بدنبال فردایی آشنا میگردم...

مـــــــــــــــــونس

 

تنهایـــــــــــــی!!!



مهربانم :

دستم به قلم نمی رود

دلم به هیچ چیزخوش نیست!!!

چون درختی خشکم که نور از من رفته است

این روزها شب را با ماه به شب نشینی می نشیم

و روز را می خوابم

چشمانم خسته است

صدای باد در همه جا می پیچد و

خلوت گنجشک پرنده ی تنها که لابه لای 

شاخه های درخت استراحت می کند را به هم می زند

 همه چیز بر خلاف من است...

حتی تنهایی!!!

ساحل آرامش مونس


خـــــداوندا:

یاسهــــا شاهدند ،

روزی که تو به درون قلبم پای نهادی!!!

خورشید خندید و ابرهــابغض ناشکفته را گشودند؛

دستم را گرفتی... 

و از خروشانی امواج به ساحل آرامشم رساندی...

وپناهم دادی...

و دل هراسانم را با رختی از جنس گل یاس پوشاندی!!!

سرمای وجودم شرمسار نگاهت؛ 

قدم پس کشید و تو میدانستی ،

غنچه ی ناشکفته وجود مونس ؛

نیازمند باران مهربانی توست!!!

و آنگاه با مهربانی ات دلم را با نگاهت پیوند زدی

و با باران معرفتت سیرابم کردی !!!

خــــداوندا:

تو را به شقایقهای دشت سرخ سوگند ،

تو را به باران های پاکت سوگند ؛

و تو را به دلهای زیبا و عاشق  سوگند

شب و روزم را دریاب که محتاج نگاه توام!!!

مـــــــــــــــــــــونس