
بغض های مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که می بارد...!
صدای خسته ی قلب من است!
که از چشمان آسمان فرو می ریزد..!

دلم برات تنگ شده جونمــ....
میخوام ببینمت نمی تونمــ....

بغض های مرطوب مرا باور کن
این باران نیست که می بارد...!
صدای خسته ی قلب من است!
که از چشمان آسمان فرو می ریزد..!


اینبار هم کلمات در تاریک خانه ی ذهنم
خطهای کاغذ را گم کرده اند
این روزها من چقدر عجیب شده ام...!
از ترک نازک دیواری سخت می هراسم
از عبور از عرض یک خیابان چند متری؛
از حرکت ماشینها در کوچه های شب
از نور چراغهاشان؛
من دیگر از همه چیز می ترسمــ
از نگاهی که نمیدانم دوستش دارم یانه،دوستم دارد یا نه...!
من از زمان می ترسمــ
از عقربه های طلایی وکسل کننده ی ساعت وحشت دارمـ...

هیــــــــــــس
اندکی سکوت....!
چه آشوبی بر پاست در ذهن آشفته امـ
این روزها می ترسمــ
دنیای تلخ مجازی هم برایم شکننده شد...!
اینجا دیگر بوی ماندگی میدهد...
اینجا هم رنگ غم گرفته است
سکوت میکنم ودر خود فرو می روم
اینجاهوا زنگ زده است...!!!!
ومن بی سبب میگردم در میان صفحات وبلاگهای به روز شده
دیوانها را ورق میزنم وبه دنبال اشعار شاعران جوان میگردم...!
در میان موج انبوه غزلها بی سبب میگردم؛
در میان واژه های تکراری روزمره ام،
به امید آنکه غزلی تازه به سراغم آید؛
تا بودنت را در کنارم نوید دهد...
این روزها بی سبب از گلهای سرما زده ی زمستان شهرم
نشانی نسیم ملایم عشقت را می پرسم
هوای این وبلاگ پاییزی زنگ زده است...
ودست نوشته های غمدارش به فنا کشانده شدند...
اینجا همه چیز بوی کهنه گی می دهد
بوی یکنواختی...
بوی سوز سرمای خاطره ها
آه خدای من ...
چه تنفس سنگینی دارم...!
اینجادیگـــــر نفس کشیدن هم سخت است

راستی...
بازهم با تو هستم.
یادت باشد
اگر خواستی بیایی،
بجای چند دست لباس گرم
بجای چند جرعه آب خنک
و بجای همه آنچه که در چمدانت خواهی گذاشت
اندکی هوای تازه بیاوری
من تمامی شعرهایم را برای تو
به روی تکه تکه قلبم نوشته ام
دفتر دلت را ورق بزن
برگ به برگ
و خط به خط بخوانش
میخواهم دستهایت
شیرازه این دیوان آشفته باشد
تا یقین بدانم که
به چاپ رسیده ام...وبوم نقاشی پیش روی من است
میخواهم طرحی از تو بزنم
تمامی رنگها یک به یک به صف ایستاده اند
حس میکنم
لمس میکنم
بو میکشم
اما نیست ؛
رنگی نیست
که همه احساسم را نسبت به تو به تصویر کشد
نقاشی ام تمام شد
و چه زیبا ...
تو چقدر زلالی
بگذار در گوشه ای به یادگار بنویسم :
در میزنم
بارها و بارها
صدایت میزنم
تو اما انگار در خانه نیستی
یا شاید هستی و پاسخی نمیگویی
باز صدایت میزنم
تو گویا نمیشنوی
یا شاید صدایم برایت آشنا نیست
نکند از گشودن این درهای بسته می هراسی؟
آهای مـــــرد ؛
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
گدا نیستم و خواهش نان و سکه ندارم
مامور مالیات هم نیستم تا دارایی هایت را بشمارم
دزد هم نیستم و شاه کلیدی ندارم
مهمان هم نیستم تا در خانه ات لنگر اندازم
من پیکی هستم و برایت بسته ای آوردم
یا شاید امانتی ....
میدانی چیست ؟
قسمتی از خدا ...
بسته را باز کن
میبینی؟
برایت یک آسمان عشق آورده ام
برگه را با بوسه ای امضا کن
و یک لبخند انعامم بخش،
در را باز کن من آمـــــده ام...!

همرنگ شب شدم غنــــــودم برای تو
یک شعر عاشقانه ســـــرودم برای تو
دیشب به یمن عشق تو اشعار کهنه را
از گرد و خاک پاک نمـــودم برای تو
هر چند با فضای قفس خــــو گرفته ام
حالا ببین که بال گشــــــــودم برای تو
با ادعای عشــــــــــق تو شرمنده ام اگر
جز موجبات شـــــــــــرم نبودم برای تو
بغضم غروب جمعه شکست ازهجوم غم
وقتی که فکــــــــــر قافیه بودم برای تو

بازهـــــــــــم پنجه هایم
پیراهـــــــن آسمان را
از پشت پاره میکنند
لــــــذت میخواهم ...
لذت نگاهی که هیچوقت با چشمانم در نیفتاد!
لذت دستانی که هیچوقت دستانم را لمس نکرد...
امشـــــب آشفته ام ...
آنقدر پریشان که هیچ چیز جز لذت بودنت آرامم نمیکند...
عـــــــــــــــزیزترینم دلتنگتم برای هزارمین بار...
برای میلیون مین بار...
دستانت را میخواهم برای زدودن اشک از چشمان خونبارمـ؛
نگاهت را میخــــواهم برای نوازش چهره ی پریشانم...!
همسفر لحظه های دلتنگیم:
امشــــب می خواهمت...!
میدانم لذت بودنت آرامم میکند
پس به احترام مـــــــــــــــــــونست بیا....!

بهـــــاردر راه است و من همچنان در پاییـــــــزم....
امروز را به بهانه ی دومیــــــــن سال تولد
زمزمه های دلتنگیم می نویسم!
این روزها تشنه ی نوشتنم...
بسان نوزادبیست روزه که با ولع از شیره ی جان مادر میمکد...
این روزها به قدری دلتنگم که هیچکس
وهیچ چیز نمی تواند مرحمی بر دلتنگیم باشدبجز بودنت...!
قلم را به دست گرفته ام
وبه سراغ تو تنها انیس لحظه های دلتنگیم آمده ام...
پاییـــــــــــــزم مرا ببخش ...
که سالروز تولدت را با بیرحمی از دلتنگیم مینویسم...
واینک پاییـــــــــــــز از وجود نا آرام مونس زاده شد!!!
در عصرگاه یکی از روزهای دهمین ماه سال نود
نوزادری زرد فام و مهربان در درونم پاگرفت...

پـاییـــــــــزمدوسالگــــــــی ات مبارک 



باران ببار …
ببار بر سر همه آنان که ایستاده اند
زیر آسمان تنهایی ها …


وقتــــــی به پیشوازش می رفتم؛
غمــــی جانکاه وجودم را در برگرفت...
وحســـــرت پایانش را میخوردم...!
واما چه زود گذشت نود روز پاییـــــــــزی....!
پاییـــــــــــزای یادگار همیشه ماندگارم :
اینبار هم مونست شاهد رفتن تو شد ؛
وچه سخت بر من گذشت دیدن عبورت از مرز قلبم؛
یلدایت را پاس داشتم وبه امید پاییـــــز ویلدایی دیگــــر ،
چشـــــم به آسمان دوختم تا مبادا ریزش اشکم،گونه ام را تر نماید!
پاییـــــــــــــــــــز عزیزمــ:
خش خش برگهایت خاطره ای زیباست در ذهن پریشانم...
هرگاه به تو می اندیشم بر خود می بالم که زاده ی تو هستم !
بر پاییـــــــزی بودنم می نازم ومهربانانه بدرقه اش میکنمـ....
وبه امید پاییــــــــــــــــزی دیگر دست به آسمان دارم؛
پاییـــــــــــــــــــــــــزم خدانگهدارت

با منی یا نه، نمی دانم، نمی دانم هنــــــــوز
عاشقم اینبار؟!... این را هم نمی دانم هنــــوز
گرچه کم کم رفت از یادت نگاه من، ولــــــی
اتفاق دیدنت را کـــم نمی دانم هنــــــــــــــــوز
قصه را از نو بگو با چشمهایت!، عشق چیست؟!
چیزی از این واژه ی مبـــــــهم نمی دانم هنوز
آه... از روزی که دستت را تکان دادی به بعد
سرنوشتم را به غیر از غم نمی دانم، هنوز-
صبح تا شب واژه می ریزم سر راهت، ببخش
تحفه ای را بهتر از شعرم نمی دانم هنــــــوز
باز می گویم :چرا رفتن؟! دلیلت را بگــــــو!
باز می گویی: تو را محرم نمی دانم هنوز

شب است