•✿•پاییــــــــــــــزمـ خدانگهدارت•✿•

اینبار هم پاییــــــز با کوله باری از تجـــربه رخت بر بست...!
وقتــــــی به پیشوازش می رفتم؛
غمــــی جانکاه وجودم را در برگرفت...
وحســـــرت پایانش را میخوردم...!
واما چه زود گذشت نود روز پاییـــــــــزی....!
پاییـــــــــــزای یادگار همیشه ماندگارم :
اینبار هم مونست شاهد رفتن تو شد ؛
وچه سخت بر من گذشت دیدن عبورت از مرز قلبم؛
یلدایت را پاس داشتم وبه امید پاییـــــز ویلدایی دیگــــر ،
چشـــــم به آسمان دوختم تا مبادا ریزش اشکم،گونه ام را تر نماید!
پاییـــــــــــــــــــز عزیزمــ:
خش خش برگهایت خاطره ای زیباست در ذهن پریشانم...
هرگاه به تو می اندیشم بر خود می بالم که زاده ی تو هستم !
بر پاییـــــــزی بودنم می نازم ومهربانانه بدرقه اش میکنمـ....
وبه امید پاییــــــــــــــــزی دیگر دست به آسمان دارم؛
پاییـــــــــــــــــــــــــزم خدانگهدارت

با منی یا نه، نمی دانم، نمی دانم هنــــــــوز
عاشقم اینبار؟!... این را هم نمی دانم هنــــوز
گرچه کم کم رفت از یادت نگاه من، ولــــــی
اتفاق دیدنت را کـــم نمی دانم هنــــــــــــــــوز
قصه را از نو بگو با چشمهایت!، عشق چیست؟!
چیزی از این واژه ی مبـــــــهم نمی دانم هنوز
آه... از روزی که دستت را تکان دادی به بعد
سرنوشتم را به غیر از غم نمی دانم، هنوز-
صبح تا شب واژه می ریزم سر راهت، ببخش
تحفه ای را بهتر از شعرم نمی دانم هنــــــوز
باز می گویم :چرا رفتن؟! دلیلت را بگــــــو!
باز می گویی: تو را محرم نمی دانم هنوز

شب است
در به درِ کوچه های پر دردم
فقیر و خسته به دنبالِ دوست میگردم
اسیرِ ظلمتم
رفیقِ من کجا ماندی؟
به اعتبارِ تو...
فانوس را نیاوردم...
❤•❤