عاشق که شدم....

 

عاشق که شدم، غریب و بیمار شــدم!

حق گفتم و عاشقانـــه بر دار شـــدم

رفتی و شکستم ؛و نگاهم گم شـــــد

از هـــرچه عبور و جاده ،بیـــــزار شــدم

روزی که تو رفتــــــی ،و نماندی پیشم

از خلق بریـــده ؛مـــــــردم آزار شــــــدم!!

چشــمان تو که جـــدا شدند از چشــمم

من نیــــز جدا ، ز چشـــم اغیــــــار شــدم

یارم نشـــــــــدی !!دخیل بســـــتم رفتــــــی

با غصـــــه و غــــم؛ نشستـــــــم و یار شــــدم!!

مـــــــــــــــونس

مونس گریست!!!

دیشب شبیه شمع ، سراپا گریستم

دور از نگاه مردم دنیا ،گریســــــــــتم

مهتاب مرد،  زندگیم رنگ غم گرفت 

پایان جشن آیینه ها را گریستــــــــم

پشت سکوت تلخ شب ،آنسوی مهتاب 

در انتظار دیدن فردا گریستـــــــــــم

گاهی کنار غربت گلهای اطلسی

گاهی کنار پنجره ،تنهـــــا گریستم

با چشمهای غم زده در گوشه ی اتاق

اندوه ابر های جهان را ،گریستـــــــم

مـــــــــــــــــــونس

نفس عشق


نفس عشق تو را میخواند

وتو خود میدانی که

نسیم نفست بوی گل یاس سپید

در سحر گاه دل خسته ی من می باشد

وتو خود میدانی

نفس عشق مرا میخواند

به سرایی که فقط خوشبختی است

وتو با عود سفید احساس

رختی از جنس وفا می پوشی

وسپس بلبل گلزار دلت میخواند 

غزل سبز و دل انگیز مرا 

که نمادی است برای ماندن 

ریشه دادن 

سر به افلاک کشیدن با تو 

وتو خود میدانی!!!

که اگر باز صدایی باشد

همه فریاد غرور من وتوست

که ز رعد شب یلدای پر آواز تر است

و تو خود میدانی با تو تنها 

عشق یعنی همه چیز

مــــــــونست 

مادران را قدر بدانیم...

    

تو تنها جلوه ی مهری که دایم نزد من هستی 

نخستین مهربان من و عشق آخرم هستی

بجز  بر شانه های تو دلم آرام نمیگیرد

تو باور کن عزیز من گل نیلوفرم هستی

محبتهای پی در پی مرا مجنون تو کرده 

من اینجا مثل پروانه تو هم بال و پرم هستی

به لبخند قشنگی که همیشه بر لبت داری

قسم ای عشق دیرینم تو تاجی برسرم هستی

فدای مهربانی و نگاه خسته ات مادر

تو شعر ناب عشق من میان دفترم هستی

من این پیمان محکم را به آسانی نمی بازم 

که تا در سینه دل دارم تو کنج باورم هستی

تمام عمر میگویم تو را من دوست می دارم 

هزاران بوسه بر دستت زنم چون مادرم هستی

###############

بر دست مهربانت مادرم از سر عشق 

بوسه میزنم و با همه احساسم میگویم 

مادر عزیزم بیشتر از هرچه خوبیست 

دوستت دارم وبه پاس محبتت

قلب سرشار از عاطفه ام را 

تقدیمت میکنم و فریاد میزنم 

**روزت مبارکــــــــــــ **

مـــــــــــونس همیشگی ات


مونس هم می رود!!!

می روم اما دلم را پیش تو جا میگذارم 

می روم تنها دلت را نیز تنها میگذارم 

خاطرات کهنه ات را باز میخوانم زهرشب 

دست آخر توی دفتر چند "اما"می گذارم

می روم با اشک چشمم رودی از اندوه بسازم 

جای نفرت توی قلبت حس دلتنگی گذارم

می روم تا شاید از دست و دلم آسوده گردی

از همه بی عرضگی های دلم آسوده گردی!!!

می روم اما خدا هم شاهد دلتنگی من 

ناظر قلب پر از عشق و پر از عرفانی من

من اسیر خشم پاییزم و خواهم سوخت روزی

زندگانی یا به آخر می برم یا می گذارم...

می روم اما دلم را پیش تو جا میگذارم

لا جرم داغ خودم را در دلت جا میگذارم...

مـــــــــــــــــــــــونس

تصمیم کبـــــــــــــری

تصمیم به رفتن گرفته ای  و چه با اراده ومصمم بودی !!!

تحسینت میکنم که چگونه مردانه قدم برداشتی!!! 

ودر اوج ناباوریم رفتی...

بر خود بالیدم که مردانگی ات را نگریستم

و به داشتنت افتخار کردم ...!!!

اما تحمل رفتنت را نداشتم ودر سکوت خود شکستم !!!

بر نبودت غبطه خوردم و سوختن درونم را دیدم... 

و برای تنهاییم گریستم...

اما تو رفتی و برای شکوه رفتنت... 

به درجه ی  استواری رسیدی!!!

تو رفتی و برای رفتنت ثابت قدم بودی و... 

نگاهت را برای همیشه به جاده ی مجاورت دوختی و... 

فاصله گرفتی...

فاصله ی نبودنت را لحظه به لحظه حس کردم و... 

افسوس خوردم...

ولعنت فرستادم بر دبستانی که

از درسهایش فقط تصمیم کبــــری را آموختی!!!!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

هی فلانی...؟؟؟

با ز هم باتو هستم فلانی...

اگر برای خواندن زمزمه های دلتنگی ام به اینجا آمده ای !!!

وبا افتخار به کلبه ی فقیرانه ام قدم گذاردی

،چشمانت را درویش کن ...

نردبان هوس را بردار و از اینجا برو و...

وفاصله بگیر از پاکی نگاهم ،

که جز صداقت هیچ در او نمیبینی!!!!!!

اگر بادیده ی هوس نگریستی ،

دگر از عشق سخن مگوی!!!

چرا که عشق نردبان نمیخواهد ،

بال و پری میخواهد به وسعت آسمان...

که آن را تو نداری!!!!!

مــــونس

دلم از دست زمانه به فغان آمده است!!!

دلم از دست زمانه به فغان آمده است!!!

به چه مانند کنم این دل بیمارم را ؟؟؟

به سبویی که لب چشمه ی آب 

وز سرمای هوا قامتش میشکند؟؟

دلم از دست زمانه به فغان آمده است !!!

چو همان مرغک بی بال و پری ...

که فقط بام نشینش کردند!!!

مثل یک زندانی در پس دیواری ...

که ارتفاعش به بلندای زمان...

مثل آن باغجه ای که هر چه می کارندش ...

علف هرز فقط می روید!!!

نه شبم مثل شب است و...

ونه روزم سحری میخواهد!!!

آنکه از دست زمانه به فغان آمده است ...

دل یکرنگ و غم آلود من است...

که چنین قربانی است!!!

دگر آموخته ام عشــــق کذب است !!!

مهـــــــــــــــر همرنگ ریاست!!!

وهمین یکرنگی...

حلقه ی گمشده ای  است که دگر... 

تا به ابد پنهان است...

دلم از دست زمانه به فغان آمده است!!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــونس

 

امشب لبخندم درد میکند!!!

پاییز را دوست دارم

بخاطر آغاز زندگیم و متولد شدنم ...

بخاطر اولین نفسهایم ...

اولین خنده هایم ...اولین گریه هایم ...

بخاطر معصومیت کودکیم،دوستش دارم...

پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز!!!

امشب دلم برای پاییز تنگ شده ...

من میانه ام با بهار خوب نیست!!!

پاییز را میخواهم وشبهای سرشار از احساسش را...

پاییز را میخواهم و روزهای آرامبخشش را...

دلم برای غربت پاییز تنگ شده ...

پاییز را میخواهم چون کسالت بهار را ندارد...

امشب دلم بدجور هوای پاییز کرده...

امشب بغض دارم ...می فهمی؟؟؟

احساس میکنم به انتهای بودنم رسیده ام !!!

هرچه تلاش میکنم اشکم نمی آید...بغض خفه ام کرده ...

پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند...

امشب پاییز میخواهم ...پایـیـــــــز...پایـیــــــز...پاییــــــــــــز ...

مــــــــــــــــونس


زندگی و ...

ماهیها چقدر اشتباه میکنند!!!!!

قلاب علامت کدامین سئوال است که بدان پاسخ میدهند؟؟؟

آزمون زندگی ما پر از قلابهایی است که وقتی اسیر طعمه اش میشویم ...

تازه می فهمیم ماهیها چقدر بی تقصیرند!!!!

کاش در کتاب قطور زندگی متنی باشیم بیادماندنی

نه حاشیه ای از یاد رفتنی!!!

کاش جز خوبی هیچ از خود به یادگار نگذاریم

و اشتباه ماهیها را تکرار نکنیم !!!

مــــــــــــــــــــــــــــونس


و دیگر هیچ...

خواستم سفر کنم پایم لرزید و سست شد...

خواستم پرواز کنم بال و پرم چیده شد ،جا ماندم .

خواستم بخندم و شاد باشم اما بغضم ترکید و گریستم...

خواستم ببینم ،چشمانم را بسته دیدم ...

خواستم حرف بزنم زبانم بند آمد...

خواستم فراموش کنم اما خودم از یادها رفتم...

خواستم فریاد بزنم اما گوشها کر شدند...

خواستم زندگی کنم مرگ را زیباتر دیدم...

وبالاخره...

خواستم بمیرم اما لیاقتش را نداشتم...

ودیگر هیچ....

مـــــــــونس

آی آدم با تو ام....

مرو راهی که با ریگی بلغزی 


مشو بیدی که با بادی بلرزی..!!


تو را قدر و تورا قیمت گران است


مکن کاری که یک ارزن نیرزی...


مونس

بـــغـــــــض

گریه را بلدم...

خنده را می شناسم؛

مفهوم لبخند تلخ را خوب میدانم ...اما...

وای...وای...وای...

از آن لحظه که بغضم بگیرد و ندانم درد درونم را  !!!

غمبادی سنگین گلویم را می فشردو سخت آزارم میدهد...

بغض را نمیدانم ...!!!

بغض را بلد نیستم...!!!

مفهومش سخت است برایم...

بغض شکننده است و مرگبار...

بغض تلخ است ...تلخ ...تلخ ...تلخ...

مزه ی زهر مار میدهد از تلخی!!!!!

بغض گلویم گاهی آنقدر پیچیده است...

که مثل گرهی کور باید با قیچی و چاقو بازش کرد....

وای از بغض...وای از بغض ...وای از بغض

مونس


آه مادر ...مادر ...مادر

مهــــــــــــــــدی جان:

موکول میکنم گله ی هجـــــــــــــرت را به بعــــــــــد...

امشب حال مادرت رو به راه نیست؛

امشب مادرت از درد به خود می پیچد...

پهلویش درد میکند و کمرش خمیده است...

صورتش  از درد سیلی کبود شده ...

وقلبش از نامردمیها شکسته ...

آه مادر...مادر...مادر...

امشب چشمانم بیاد بقیع معصومانه می گریند...

وقلمم به نشانه ی غم در دستان غریبم به لرزه در آمده است...

مهــــــــــــــــــدی جان:

امشب بیاد اشک چشمانت اشک میریزم و برای غریبیت نالانم...

امشب همنوا با حسن و حسین علی آه حسرت سر میدهم ..

ودر فراق بی بی سوگنامه بقیع میخوانم...

آقا جان :

میدانم آنجایی ...

ودر عزای مادرت سر را به روی خاک بقیع نهاده ای ومی گریی...

درد دلهاو زخمهای خودت را فراموش کردی و از هجر مادر اشک میریزی...

امشب بیاد دل غمزده ات غمگینم و بیاد اشک چشمانت گریان...

امشب آسمان دل من غبار غم گرفته ...

و بیاد بقیع و قبر گمشده ی بی بی در تلاطم است...

امشب دلم بیاد مادر میسوزد و چشمم در غم غریبی مولا گریان است....

امشب برای تسلیت آمده ام ...

تسلیت به مهدی داغدار زهــــرا(س)و...

 به تو که داغدار مادر پهلو شکسته ای....

یازهــــــــــــــــــــــــــــــ**س**ــــــــــــــــــرا

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس


قلبم شکست!!!

در گیر و دار دلتنگی امروزم به وبلاگ دوستی سرکی کشیدم ...

ومطلبی را خواندم که سخت مرا آزرد!!!

وناخوداگاه این چند بیت شعر در ذهنم تداعی شد...

 خدای من چقدر شکننده است درک بی محبتی یک انسان!!! 

واین شعر برگرفته از قلب محزون مونس است:


*******************************

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد 

باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد 

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر!!!

باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هر سال در این فصل شکوفا میشد

باغبان کرده فراموش که سیبی دارد ...

متاسفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!!!

مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس