مهــــــــــــــــدی جان:
موکول میکنم گله ی هجـــــــــــــرت را به بعــــــــــد...
امشب حال مادرت رو به راه نیست؛
امشب مادرت از درد به خود می پیچد...
پهلویش درد میکند و کمرش خمیده است...
صورتش از درد سیلی کبود شده ...
وقلبش از نامردمیها شکسته ...
آه مادر...مادر...مادر...
امشب چشمانم بیاد بقیع معصومانه می گریند...
وقلمم به نشانه ی غم در دستان غریبم به لرزه در آمده است...
مهــــــــــــــــــدی جان:
امشب بیاد اشک چشمانت اشک میریزم و برای غریبیت نالانم...
امشب همنوا با حسن و حسین علی آه حسرت سر میدهم ..
ودر فراق بی بی سوگنامه بقیع میخوانم...
آقا جان :
میدانم آنجایی ...
ودر عزای مادرت سر را به روی خاک بقیع نهاده ای ومی گریی...
درد دلهاو زخمهای خودت را فراموش کردی و از هجر مادر اشک میریزی...
امشب بیاد دل غمزده ات غمگینم و بیاد اشک چشمانت گریان...
امشب آسمان دل من غبار غم گرفته ...
و بیاد بقیع و قبر گمشده ی بی بی در تلاطم است...
امشب دلم بیاد مادر میسوزد و چشمم در غم غریبی مولا گریان است....
امشب برای تسلیت آمده ام ...
تسلیت به مهدی داغدار زهــــرا(س)و...
به تو که داغدار مادر پهلو شکسته ای....
یازهــــــــــــــــــــــــــــــ**س**ــــــــــــــــــرا
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس