خواستم سفر کنم پایم لرزید و سست شد...

خواستم پرواز کنم بال و پرم چیده شد ،جا ماندم .

خواستم بخندم و شاد باشم اما بغضم ترکید و گریستم...

خواستم ببینم ،چشمانم را بسته دیدم ...

خواستم حرف بزنم زبانم بند آمد...

خواستم فراموش کنم اما خودم از یادها رفتم...

خواستم فریاد بزنم اما گوشها کر شدند...

خواستم زندگی کنم مرگ را زیباتر دیدم...

وبالاخره...

خواستم بمیرم اما لیاقتش را نداشتم...

ودیگر هیچ....

مـــــــــونس