۩☆۩ شــــــــــام مهتاب  ۩☆۩



دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است


ببار ای آسمان امشب، که
قلبم باز بی تاب است

نه روز
آرامشی در دل، نه شب در چشم من خواب است

برایت شعر می گویم، که امشب شام مهتاب است

من امشب با تو می گویم، همه ناگفته هایم را

دمی
با تو به سر بردن، خودش آرامشی ناب است

بخوان از چشم من امشب، چه حسی با تو من دارم

بزن باران و خیسم کن، نه... انگار آسمان خواب است

مرا دریاب و باور کن، تو در این لحظه ی زیبا

بمان امشب کنار من، که امشب شام مهتاب است


مرگ انتظار زجر آوری ست

برای من

که از نگفته هایم باید به زندگی برسم

این چندمین بار است

که می خواهم خفه شوم لای انگشتانم

و خون همه ی این
واژه های بی پدر و مادر را سر بکشم

نمی دانم
مادرم از من که قصه های کودکانه اش را به بازی گرفتم

خواهد گذشت ؟




عذر می خواهم




اینجا ایستگاه دلشوره های من است




می خواهید؟ پیاده شوید ! 





دیگر نمی توانم شاعر بمانم؛


بی پنجـــــــره، بی آفتــــــاب..



پس اینجا چرا مانده ام؟؟؟



اینجا که نمی توان از این ابرها توقع آفتـــــــــاب داشت!


دیگرنمی توانم شاعر بمانم؛


از هر چه شعر است خسته شده ام!


برای همیشه عاشقت می مانم...!


 


گاهی اوقات دلم میخواهد


خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم؛


شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند!


میروم شاید رفتنم آغازی باشد برای هرگـــــز نیامدنم...!



غـــروب چشمهای من..!



صفحه ی شعرت چو برمن لحظه ای وا میشود

صدکلام عشق در چشمم هویدا میشـــــود

 می نشینم حافـــظانه در دل شبهای خود

 می سرایم صد عزل تا عشق معنا میشود

 من همان مرداب خاموشم که خواب هر شبم

 از شمیم عشق تو تعبیر دریا میشــــــــود

 آنچه گـــــم کردم به در یای عمیق زندگی

 بی گمان در ساحل چشم تو پیدا میشــــود

 عشق من ،افسانه ی عشق من و تو عاقبت

 جانشین قصه ی مجنون و لیلا میشـــــود

 عمر مــونس هر شبش شامیست پاییزی و سرد

 کز نگاه تو فقط این شام فردا میشــــود

 بی تو قفلی بر دلم از درد غربت بسته شد

 زود برگردی که این با دست تو وا میشود



درسکوت تاریک اشعار پاییزیم،

چشمــــانم را

فانوسی خواهم کرد بر گذرگاه عبورت...

دلم را به عشق پاکت می سپارم

ونگاهم را به آن سوی فاصله ها...

وبه دور دستهایی می نگرم

که قلم به دست نشسته ای

و می سرایی شعر سکوتت را


بازهم در ابتدای سکوت امروزم،

دلتنگ دستانت شده ام ...!

تنها دغدغه ام نداشتن توست...!

تو را ندارم

اما حس بودنم در بیت بیت  غزلهایت...؛

وصفحه صفحه نوشته هایت!

به من شوق زیستن میدهد

میدانی...؟

دیدگانت به فروغ خداوندی شبیه است

ومظلومیت نگاهت

به زیبایی نجابت خورشید

نام تو به پهنای پاییزی قلبم،

ماندنی ترین است

ویادت یادآورمفهوم عشق و دوست داشتنت



ای همنشین کلبه محقر تنهاییم:

بگو بدانم رازهای پنهان

ودرد های خاموش قلب متاثرم را

چگونه به گوشت برسانم؟

که کسی نشنود!

زخم دلم را احساس نمی کنی؟

آیا نمی بینی در غریب ترین سرزمین

عشق و غربت گم شده ام

به هر سو نظر می افکنم هامون است!

برهوتی به گستردگی آسمان

به سنگینی کوههای اطراف

و به ژرفای ژرفترین اقیانوسها...!

ماههاست که در چهارسوی این دشت دلگیر

گام برمیدارم بی آنکه سرانجانی یابم...!

وتنها نقطه ی امیدم توهستی و بس...!!!

مرا دریاب که باورت کردم...

وبخوان تا با طنین صدایت آرامش را در کنارم حس کنم




/**/