بکی یا الله

خدا تنها روزنه امیدی است ،که هیچگاه بسته نمی شود ؛

تنها کسی است که با دهان بسته ،میتوان صدایش کرد...

تنها همدمی است که میتوان با پای شکسته سراغش رفت ؛

تنها مونسی است که میشود با دست به گردن آویخته نیز ،

بسویش دست دراز کرد ...

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیداردو بیشتر خریدار است ...

 دلهای شکسته را دوست دارد و برای ترمیمش از هیچ کمکی دریغ نمی کند...

او تنها کسی است که وقتی همه رفتند ،میماند ...

و وقتی همه پشت کردند ،آغوش مهربانی می گشاید...

پس بیایید از ته دل بگوییم ...*** بکی یا الله ***

همیشه در پناه خداوند باشید...

مــــــــــــــــــــــــــــــونس


من هم میمیرم...

من هم روزی چون همه میمیرم و... 

به دست فراموشی سپرده میشوم ...

میمیرم و از یادها میروم ...

اما من نمیخواهم فراموش شوم ...

نمیخواهم از یادها بروم ...

میخواهم در اذهان باقی بمانم...

میخواهم مهربان باشم ...

ومیدانم از یاد بردن مهربانان...

بی احترامی کردن به قانون خاطرات است...

میدانم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم ...

خط میخورم  از هستی وتعطیل میشوم ...

از تو میخواهم مرا به خاطره ها نه...

مرا برای همیشه بخاطر بسپار

مـــــــــــــــــــــونس

همنوا با حسین پناهی

پنجره را باز کن و ...


از این هوای مطبوع بهاری لذت ببر...


خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست!!!


مـــــــــــونس


خط خطی...

ایـــــــن روزهــــــــا دلـــــــــــم عجیبـــــــــــــــ


هـــــــــــــــوای بـچــــــــــــگی کـــــــرده ....


با شمــــــــــــــا هستــــــــــــــــــم..


لطفــــــــا خود کار ی به من دهیـــــــــــــد!!!


میخــــــــــواهــــــم خــودم را خـــــــــــط


خــــــــــــــــــــطی بکشــــــــــــــــــــم!!!


مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

افسوس...


تو اگر میدانستی پاییزی ماندن...

وبه رنگ خزان بودن یعنی چه!!!

هر گز از من نمی پرسیدی...

که چرا پاییــــــــــــزی؟؟؟

تو اگر میدانستی که

چه دردی داردوچه زجری دارد ...

چوب حراج زدن به همه احساست...

هرگز از من نمی پرسیدی که چرا غم داری؟؟؟

تو اگر میدانستی که چه تلخی دارد... 

انتظار دیدن...

هرگز از من نمی پرسیدی... 

که چرا تنهایی؟؟؟

مـــــــــــونس 




دختر آذری پاییزم!!!

دلم برای غربت دستانم می سوزد ...

دلتنگ هوای عاشقی پاییزم ...

 من از نسل دخترکان پاییزم ...

وبرخود می بالم که آذر پاییزی نام گرفته ام...

حال و هوای دلم به فصل زرد خزان همانند است و...

اینک تنهایم و تنها...

دگر نمی خواهم برای کسی درد دل کنم ...

میخواهم بسان درختان پاییزی در خود زرد شوم و بشکنم...

آری میخواهم سکوت کنم و دگر هیچ نگویم ...

حتی با تو که از نسل سبز آفتابی!!!!

پس به احترام قلب شکسته ام سکوت میکنم...

..............................................

.............................................

............................................

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

زمزمه های مونس

در مسیر غروب نشسته ام و مینگرم رفتنت را...

 چه تلخ است نگریستن به رد پای آخرت در این روز غبار آلود...

غروب امروز شهرم بازهم مرا مجنون کرد...

روی حوض نشستن و دیدن رفتن خورشید چه سخت است...

ماهی کوچک درون حوض نیز دلگیر است به گوشه ای  خزیده و کز کرده!!!

امروز حال و هوای شهرم دلم را به یغما برده است!!!

غبار امروزهم چون همیشه روح مرا آزرده کرد...

وقلم این یار دیرینه ام را به دست گرفته و مینویسم زمزمه های دلتنگی ام...

سکوت محض است در این وجود خسته و گرفته...

در هیاهوی چشمان خورشید ،صدای باد را میشنوم ...آری باد است ،

نسیم نیست که به نوازش نگاهم بیاید...

میگویند هوای امروز باران به دنبال دارد ...اما نه ...میدانم که اینبار هم نمی آید...

باران را میگویم این مسافر تازه نفس آسمان...این فرزند خلف سحاب آسمان...

باران نمی آید چرا که حرفی برای گفتن ندارد ،

نمی آید چون میداند قدرآمدنش را نمی دانیم !!!

باران نمی آید چون میداند چترها را سپرش قرار میدهیم و

اجازه ی زدودن زنگار از وجود پر از ناسپاسمان را به او نمی دهیم ...

اما من مشتاقانه در انتظارآمدن اویم و 

دست به آسمان بلند کرده و برای آمدنش لحظه ها را میشمرم...

وای اگر امروز هم باران نیاید!!!!

مــــــــــــــــــــــــونس


شال گردن احساس

بگذارید اشعارم برای


همیشه یخ بزند!!!


نمی خواهم کسی


حرفهای ته مانده ی 


قلبش را


را شال گردن


احساس زیبایم 


نماید


((مـــــــــونس))


مشک نیمه جون

مثل مشــــــــــــک نیمــــــــــــــــــه

جـونی 

دمــــــــــــــــــــــــــــــــــ ملارم 


تابیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــویی!!!


مـــــــــــــــــــــونس

رویای مونس

به ساز عشق میخوانم بیاد آن دو چشمانت

بساط گـل به لب دارم ،بیفشانم به دامانت؟؟؟

تمام شهر در خواب است و من یاد تو بیدارم

سراپا چشم دیدارم که شب تابد زمژگانت

خیال مونست امشب ،امید دست گرم توست

چه خوش بخشیده رویایی به من لبخند پنهانت

به هم زد یک کلام تو شکوه شهرک دل را

چه کاری کرده ای با دل ،بگو جانم به قربانت؟؟؟

چه بنوازی چه ننوازی غرورم سهم قلب تو 

تن و دل را بپـیچم در حریم عشق سوزانت!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

جای خلوت

از شروع گریه می ترسم تو اما راحتی

کاش خلوت بود چشمهایم ساعتی 

تشنه ی یک جرعه عشق بازی با غمم

کاش می شد یافت در این شهر جای خلوتی!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

تلاوت

قلبی آکنده از ایمان ، نه تو داری و نه من 

دامنی پاک زعصیان ،نه تو داری و نه من 

می زنیم دم ز ولای علی و آل علی 

معرفت در حق ایشان ،نه تو داری و نه من

در تلاوت همه استاد شدیم،اما حیف!!!

در عمل تکیه به قرآن، نه تو داری و نه من...

مــــــــــــــــــــــــــونس

پرنده ی اسیر

چه روزها و چه شامگاه که دوخته ،

پرنده دیدگان خویش را.

بخط آخرین زندگی ،بقطع رشته های بندگی ،

پرنده را رها کن ای خدای من ،پرنده را رضا کن ای خدای من.

پرنده بال بال میزند ،در انتظار روزهای بهتری ،که وعده کرده ای به او.

در انتظار آن فضای بیکران،که پر کشد در آن بسوی آسمان،ترانه ساز و نغمه خوان؛

بهشت تو کجاست آخر ای خدای ؟

پرنده انتظار می برد،پرنده بسته است ای خدای ،

پرنده خسته است ای خدا،ز بالهای کوچکش بگیر بند زندگی ؛

پرنده را رها کن ای خدای من ،پرنده را رضا کن ای خدای من.

چو در قفس نهادیش ،چو وعده ها که دادیش،

تو ای پرنده از ره خطا مرو ،صبور باش شکوه از جهان مکن،

اگر شکست بالهای نازکت،ببند لب ،فغان مکن؛...

***************

دلتنگی امانم را بریده است و دست به دامان قلم شده ام ...

خدای من مونست را دریاب که دل دریاییش بی تو مرداب است

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

همنوا با استاد شهریار

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم 

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو 

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

مونس

...تو می آیی

تو می آیی و من در تو می جویم آنچه را در خویش گم کرده ام؛

لبخند میزنی، و من با خود زمزمه می کنم:

معنی این لبخند چه می تواند باشد!!!

براستی کاش می تو انستم پنهانیهای دلت را می خواندم ...

آنگاه بود که با همه ی وجود می توانستم شرحی از لبخندت بنویسم!!!

مونس

ساحل آرامش مونس

خـــــداوندا:

یاسهــــا شاهدند ،روزی که تو به درون قلبم پای نهادی!!!

خورشید خندید و ابرهــابغض ناشکفته را گشودند؛

دستم را گرفتی و از خروشانی امواج به ساحل آرامشم رساندی...

وپناهم دادی و دل هراسانم را با رختی از جنس گل یاس پوشاندی!!!

سرمای وجودم شرمسار نگاهت ،قدم پس کشید و تو میدانستی ،

غنچه ی ناشکفته وجود مونس نیازمند باران مهربانی توست!!!

و آنگاه با مهربانی ات دلم را با نگاهت پیوند زدی و با باران معرفتت سیرابم کردی !!!

خــــداوندا:تو را به شقایقهای دشت سرخ سوگند ،تو را به باران های پاکت سوگند ؛

و تو را به دلهای زیبا و عاشق بهاری سوگند شب و روزم را دریاب که محتاج نگاه توام!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس

بدون شرح

آسمونو غم گرفته بعد بارون نگاهت!!!!

وامروز گریستم...

پشت پنجره ی همین کلبه دلتنگی ام نشسته ام و فریاد سکوت سر میدهم...

پشت همین پنجره ای که افکارم را به وسوسه های روشنی دزدیده اند!!!

و پروازم را در آسمان اندیشه بلعیده اند!!!

هیچکس نیست جز سکوت پریشان و مضطرب یک قلب که می هراسد...

در تشنگی سکوت مرگبارم تیشه واژه ام را برمیدارم و...

در زیر پایم چاهی حفر میکنم به عمق ژرفترین اقیانوسها...

چاهی که از نهایت یک قرن عمیق تر باشد...

دلتنگی امروزم را هم چون همیشه به قلم آوردم...

اینبار میخواهم اندیشه های پاره پاره ام را در همین چاه عمیق دفن کنم...

میخواهم واژه های خاکی ام را به دست گورکنی دهم که با آرامش همیشگی اش دفنشان کند...

خدای من دگر این اندیشه های پاییزی را نمیخواهم ...خسته شده ام ...

خسته از اینهمه تحمل ...اینهمه صبر و اینهمه نوشتنهای بی مورد...

میخواهم به عمق واژه های سرد زمستانی سر ک بکشم شاید یافتم آنچه را که میخواهم...

خســــــــــــــــــــــــــته ام ...خیلــــــــــــــــــــــــــی خسته!!!

ومیخواهم با ز هم بگریم چرا که گریه از عمق دل مرا به آرامش میرساند ...

ومـــــــــــــن امـــــــــــــروز هــــم گریستـــــــــــــــــم!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــونست


...سلام بی بی *پــسـتـــــــ ثابتــــــــــ*

یا فاطمه !!!من عقده ی دل وا نکردم 

گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم!!!!

این روزها دوست دارم بگریم...بغضی سنگین گلویم را می فشرد...

نمیدانم این چه حکمتی است ،

هر سال فاطمیه که میشود غمی جانکاه وجودم را در بر میگیرد...

از کودکی به من آموختند دوست بدارم ارزشهای آیینمان را ؛

و من پاس داشتم همه ی آن مفهوم پاکیهارا؛

امروز دلم اشک میخواهد،...

دوست دارم بروم و بنشینم روی خاکهای بقیع ،

به چادر مشکی و خاک خورده ی بی بی نگاه کنم...

با بغضی خفه شده در گلو به صورت سیلی خورده و زخمی،

و پهلو و بازوی شکسته اش ...

زل بزنم و با صدای بلند بگریم و این بغض لعنتی را برای همیشه بشکنم...

وآنگاه بی بی با همان قامت خمیده اش به سراغم آید،

دستش را زیر چانه ام بگذارد و آرام اشکهایم را از گونه هایم کنار بزند...

بخدا دلم تنگ است برای اخلاص نگاه مادرانه اش...

ایام شهادت بی بی پهلو شکسته ی دو عالم

(حضرت فاطمه ی زهرا "ُس")

را تسلیت میگویم...

مونس


...مثل دو

مثل دو ماهی می رویم دریا

دور از حصار تنگ و حوض ماه

در گوشه ای کوچک در آن پهنا

تا عمر داریم می رویم تنها

مثل دو گلدان بر لب طاقچه

چشم شب فردا ترک بسته

در صبح فردایش نمی روشن

از شبنم آفتابی شرر بسته

مثل دو پیچک میشویم در هم

پر عشق باهم میخوریم پیوند

در پیچ و تاب سبز ما لبخند

با روزهای عشق خود پیوند

مثل دو گیلاس میشویم همزاد

همسایه با آفتاب و با مهتاب

عمق نگاه تو زلال آب

مــــــــــرد خیال من ،مرا دریاب!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس