به ساز عشق میخوانم بیاد آن دو چشمانت

بساط گـل به لب دارم ،بیفشانم به دامانت؟؟؟

تمام شهر در خواب است و من یاد تو بیدارم

سراپا چشم دیدارم که شب تابد زمژگانت

خیال مونست امشب ،امید دست گرم توست

چه خوش بخشیده رویایی به من لبخند پنهانت

به هم زد یک کلام تو شکوه شهرک دل را

چه کاری کرده ای با دل ،بگو جانم به قربانت؟؟؟

چه بنوازی چه ننوازی غرورم سهم قلب تو 

تن و دل را بپـیچم در حریم عشق سوزانت!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس