چیست در نگاه معصوم و دلربایت که ،
دیر خواندمش و خیالی شدم؟؟؟
چیست در حجم صدای عاشقانه ات ،
که دیر شنیدم و رویایی شدم ؟؟؟
چیست در آغوش خانه چشم غریبت ،
که من فقیر گدای گوشه ی خمارش گشتم ؟؟؟
ای ستوده ی کوچه مجهول...
کجا معلومت بود که من ندانستم؟؟؟
بادهای گرم و شرجی شهرم،
صدایت را برایم به ارمغان آورد !!!
به راستی که تو بهار شهر پاییـــــزی !!
اگر نه بگو که صدای مبهوت و غریبت...
که نیمش امیدم را ربوده و نیمش حسرتم ،
نشانه ای از کدام سوره عشق است؟؟
هر صبح پیشانی سفیدت ،
جایگاه غزلهای ناب و غریبانه من است...
پس بگذار بر این لوح سفید سیمایت حرفهایم را بنویسم...
قدم نرم نرمک ،نازنین و پرشورت را،
بر سپیدی چشمان کم سویم بگذار ؛
تا دمی قصه صبر خاک را بشناسم و باور کنم!!!!
چند بار گفتم ای نسیم دشت ایل بزرگ بختیاری :
با غرور موهای مواج و زیبایش را ازچه میرقصانی ،
که چشمانم در لابلای رقص موهایش به رقص می افتد!!!
بخدا رخ غریبانه و پاییزیم ،
پذیرای هرگونه خط خیالی است که نمیدانی ...
کویر سینه سوخته ام ،
که در این دشت سبزشقایق غم دارد،
ودر جماعت درد مندان خیال خشکیده !!!
آری تا چه کنی با من دلسوخته ....
بخدا این ناکس دل لحظه ای امانم نمیدهد
که به خیال سبزینه تو لحظه ای بیاسایم !!!
واما تو ای عشق...
ای سراپا همه احساس و خوبی!!!
بگو که چگونه نامت بنویسم ،
یا بگویم که دلم آرام گیرد و چشمانم خواب...
دستانم یارای نوشتن ندارد!!!
و قلبم در میان هیاهویی از سکوت ...
به تپش افتاده است!!!
می گویند عشق ،کذب است ...
اما نه ،دروغ است!!!
من میتوانم وجودش را در بند بند کالبدم بیابم!!!
من از عشقت تندیسی از نور ساختم ،که روشنی ام داد...
من به عشق ایمان دارم وبا تمام درکم میگویم:
عشـــــــــــــق یعنـــــــــی زندگــــــــــــی.
مـــــــــــــــــــونس