کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری

سوارانی که در راهند میگویند می باری...!

تو را چون لحظه های آفتابی دوستت دارم


مبادا شعله هایم را به دست باد بسپاری

مبادا بعد از آن دیدارهای خیس و رویایی

مرا در حسرت چشمان ناز خویش بگذاری

زمستان است و سرمایی تنم را سخت لرزانده

و من در خواب دیدم در دلم خورشید می کاری

هوا سرد است و نعش صبح روی جاده می رقصد

عطش دارم بگو: کی بر دلم یک ریز می باری....!


 

شب است

در به درِ کوچه های پر دردم

فقیر و خسته به دنبالِ دوست میگردم

اسیرِ ظلمتم

رفیقِ من کجا ماندی؟

به اعتبارِ تو...

فانوس را نیاوردم...

 

 
 

بازهم روز رفـــــــت

 

 

ومن مــــاندم

تیک تاک زمان خــــــــواب است

در بستـــــرم

نه برای خواب

بلکه برای مرورخـــــــاطـــرات تلخ دور از تو

 

عــــــادت کرده ام به فکر تو

 

به بــــودن و نبـــــودنت...!

 


 

کاش شعری داشتم

غمــــگین نبود


زبانـــی داشتم


زمان نداشت...!


گذشته می گذشت از من!


تنها حال تو را می پرسیدم


و تــــو


حال مرا می فهمیدی...!