فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی...
اعتراف کردم که عاشقتم جرمم را باور نکردی...
گفتم بدون تو می میرم لبخند تلخی زدی و گفتی ؛مسخره است...
از دلتنگی ات اشک ریختم، چشمهای خیسم را ندیدی...
چگونه بگویم دوستت دارم تا تو هم در جوابم بگویی من هم همینطور...
چگونه بگویم که این زندگی برایم عذاب آور است تا تو نیز مرا درک کنی...
صدای فریادم را همه شنیدند جز تو که باید می شنیدی...
اشکهایم را همه دیدند جز تو...
آشیانه ای که در قلبت ساختم
تبدیل به قفسی شده که تا آخر در آن گرفتارم ...
گرفتار عشقی هستم که باورش نداری...
فکر میکنی این عشق مثل عشقهای کاغذی خیالی است...
و حرفهای از دل بر آمده ام را باور نداری ....
حالا دیگر آموخته ام کلام "دوستت دارم " را به زبان نیاورم ؛
دیگر اشک نریزم و درون خود بسوزم...
اگر دلتنگ شدم فقط با تنهایی ام درد دل کنم ...
وحتی اگر مردم هم نگویم که از عشق تو بوده است...
اما رفتنم محال است ،عشق که آمد دیگر رفتنی نیست...
جنون که آمد عقل در زندگی حاکم نیست...
آنقدر به عشقت ناله سر میدهم تا خاکستر شوم ...
اگر چه شاید مرا به فراموشی بسپاری ،
اما عشق تو برای من با ارزش و فراموش نشدنی است...
مونست