امروزی حس غریبی وجودم را احاطه کرده است،

گاهی اوقات بیان این حس امکان پذیر نیست!؛

دلم میخواهد این حس غریب  را باتمام وجود به روی کلمات بنشانم؛

اما نمیشود ...

سخت است نمیتوانم بروی کاغذ بیاورم...

براستی خیلی دشوار است بیان حس غربت...

گاهی اوقات خاطره هم مثل انسان برای خودش احساس دارد؛

روح دارد  ؛ قلب دارد که هر لحظه می تپد...

ومن حس می کنم که وجودم با همان خاطرهءبسیار کوتاهی که با تو  داشته ام ،زنده است؛

تجسم این خاطره ادامهء این راه را به زندگیم نشان میدهد...

بیاد روزی افتادم که دل در دریای بیکران عشقت بستم؛

و سفر عشقی خود را آغاز نمودم ؛

براستی کی باید برسم...نمیدانم...
                                                                     مونست