"مادرم" مرا ببخش...
درد بدنم بهانه بود...
كسي رهايم كرده كه صداي بلند گريه ام
اشك هايت را درآورد

سرمای دوریت
خانه ام را سیاه کرده است
و...
دودکش ها
نفسشان از جای گرم بلند میشود!!!

"مادرم" مرا ببخش...

سرمای دوریت
خانه ام را سیاه کرده است
دودکش ها
نفسشان از جای گرم بلند میشود!!!


چاره ای ندارم امشب؛دل من اسیر زخم هاست
اومدم عاشق و دلتنگــ؛مثـــ لیلای خیالــــــــی
سر گذاشتم روی زانوم ؛بعد ماه ها دست خالی!
درد دل کردم با اون که خالق این تن تنهاستـــــ
با اون که همه می دونن ؛آگه از دردای دلهاست
گفتم ای خدا نگاه کن ؛غم بنده هاتو امشبـــــ
رو دل تنگم بگردون ،یه نظــر نگاتـــو امشبــــــ
ای خــــدا دلم شکسته بعد از این زخـــم زبونها
گناهی نداشته این دل ،جز اینکه صادق و تنهاست!
ای خــــدا مسافرم رفت؛دست تو پشت و پناهش
من به تو سپردم اونـو؛سلامتـــــ از تو میـــخوامش
ای خـــدا خودت میــــدونی حال و روزگار مـن رو
به غـــریبه ها نبخشـــی ؛یه دفعه مسافـــــرم رو
تو غـــــروب سرد اون شبــــ،دستم از قلم جــدا بود
توی خلوتگــــه یادم ؛شبــــــ مــــــرگ واِژه ها بود
ای خــــدا امشب نگاه کن ؛به دل غــم زده ی مـــن
به دل پر از صداقتــــــ، و نگاه غـــــرق ماتــــــم
اومدم کنار خونت؛ بکشـــم دستـــــ گدایــــــــی
تو کـــه شاهــزاده ی عشقــی،منو درمونده نذاری!
منم اون ســـاز شکسته ؛تو هـــــوای بیقـــــراری
واسه لحظه های با تـــو،عاشـــــق لحظه شماری
تو میخواستی بـــــری اما ؛دلمو خبـــــــر نکـــردی
واســـه تو می مــــردم اما؛تو نگفتـــــی برمیگـردی!
تا رمــــق داره نفسهــــام؛پــــر انـــــــدوه نگاتم
تو اسیـــر هر کی باشــي ،من به فکــر غصه هاتم
ای خـــدا مونست امشب؛توی اقیانوس غمهاستــــ
هم نگاش خیـلی غریبــه ؛هـم دلش مامن درداست

قافیه های بلند نگاهت
همیشه در آخرین لحظات
به داد بیت های کوتاه غزلم می رسند ....
وقتی که نیستی اما !!!
دستهای سیاه شعر سپیدم بالاست ...

درد رفته است و من مانده ام ، خستگی بر تنم ماسیده است
دلم می خواهد امشب یک منظومه از شیدایی های دل و سوداهای جان بنویسم
برای هر آنکه دلم می خواهد کنارم باشد و نیست ، اما خسته ام خستـــه ،
هوس کردم بی قراری هایم را نجوا کنم بیکرانگی ها را فریاد ...
درد دلم را
کاغذ و قلم دوا نکرد
چرخش سرانگشت دلتنگی
بر غبار شیشه ی انتظار
ما را بس
همین ...

مــــــــــــــــــــــــــونس
17آذر91


صدای شر شر بارون تو این پاییــــز چه دلگیره
دل مـــونس تو این شبها؛سراغ تو رو میگیــره
دلم تنـــگ است برای تـــو؛برای آن نگاه تــــو
دلم با حسرت و گریه داره جون میده می میره
نمی دونم چــــرا بازم دلــــم چون برگ پاییـــزه
وهر لحظه دل تنگـــم؛تــــوی موج غمــــا گیــره
دلم امشب بیاد تــــــــو بسان اشـک لـــرزونه
وجـودم خالی از شادی؛ یه عمره از غمت سیره
امــون از فرقت و دوری ؛تو این دنیای تو خالـــی!
که زخمش رو دل مــونس ؛شبیه زخـم شمشیره
خـــــدا می دونه فردامون چه چیزی پیش رومـونه
میسازم با غمم امــروز ؛که فردا دست تـقـدیـره

عشق پاییزی من باز سلام !
چند وقتی است گل خاطره ات
بغض پر رنگ مرا
از سر حنجره ام می چیند...!
چه بگویم امشب ؟؟؟
تو که نیستی همه عادت کردند
زندگی جاری شد
هر کسی فکر خودش بود و خودش...!
اصلا انگار نه انگار کسی داغ غریبی به دلش چنگ زده !
من ولی باور کن ...
بعد تو می پوسم ...!

کاش میدانستی ...!
کاش میدانستی ...
پشت احساس ترک خورده ی من ؛چه غمی پنهان است!
من فدای تو شنیدم که دلتنگ شدی برای این دل ...
من بمیرم که کسی می گوید
چشم زیبای تو هم گاه غروب ؛
گوهر اشک به دامان صدف میریزد...!
وهمان خنده که هرشب به دلم قصه ی لالایی بود !
دیگر از سردی غمها به لبت می ماسد؛
تو که می دانی از پس فاجعه ی رفتن خویش ٰ؛
سهــــم تقدیرم را ...
شاید هم یک روزی ؛
قصه ی عشق فراموشت شد
اما من به تو دل نسپردم که اگر حادثه ای پیش آمد...!
زدلت باز بگیرم آن را
اگر ازکوچه ی ما رفته رویای صدایت به خموشی امشب ؛
باز از عمق دلم هر شب و روز ؛
به مسیر تو و راه سفرت می نگرم ...!
شاید آهنگ خداحافظ ما ؛
به سلامی دگر از غنچه ی لبهای تو
خاموش شود ...
به امید آنروز ...!

مـــــــــــــونس