سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی...
•✿••✿••✿••✿••✿••✿••✿•
زمزمه های دلتنگی مونس پاره ای از احساسات من است که غمناکنرین روزهای عمرم را بر صفحه ی دفتر نگاشته ام وچه کاغذهایی که در شبهای دلتنگی ام قربانی اشکهایم شدند...شاید برای دیگران تنها چند واژه ی تو خالی به حساب آیند اما برای مونس در هر سطر،هر جمله وهر حرفش هزاران درد نهفته اســــــــــــــت...
•✿••✿•
حرف میزنم ونفس میکشم ولی با تمام اینها میدانم که بزرگترین نیرویی که این انگیزه وتوانایی را در من بوجود آورد که عقده های کهنه ام را اینگونه خالی کنم تنها و تنها لطف بیکران خداوندی است که سایه ی رحمتش هیچگاه از سر بندگان کم نمیشــــــــــــــــــود... خداوند مهربانی که هیچکس جز او از درون مبهم دیگران آگاه نیست و چرخ تقدیر جز با اراده ی او نمـــی چرخـــــــــــــــــــــــــــــــــد.... واکنون من با تمام وجود از آن قادر متعال خواهانم که مرا در مسیر زندگی هدایت کرده وبه من توانایی نگاشتن بیشتر و بهتر را عــــــــــــطا فــــــــــــــــــرماید...
•✿••✿••✿••✿••✿••✿••✿•
شهـــــــر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمــــــک هایش همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجـــــــــا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
•
شــــــــهر من اینجا نیست! اینـــــــــــــــــــــــــــجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست مــــــــــــــــــی دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
•
شهـــــــــر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
•
من به دنبـــــــال دیارم هستم, شهــــــــر من اینجا نیست… شهر من گـــــــم شده است!
❤
حرف هایی از جنس بغض
همین حوالی یک دختری
پشت پنجره خیره به بیرون
انتظار کســــی را میکشد
که خیلی وقــــــت است
که از آمدن دست کشیده...
❤
شـــــــــــــــــــهر شاهد مرگ شعر شد وقتــــــی نیامدی شاعرانگی ام شکست
❤
در آینه دختری دارد بغض می کند بیایید بغلش کنید پشتش را بمالید به او بگویید همه چیز درست می شود دلش می خواهد کمی دروغ بشنود آینه را پایین تر نصب کنید گمانم دیگر به زانو در آمده
❤
من دلم تنگ كسي است... كه به دل تنگي من مي خنــــــــــــــــــــدد...!
❤
به او گفتــــــــــــــــــــــم: غمگین ترین ترانه را برایم بسرا چشمانش رابست و آرام آرام گریست.... گــــــــــــــــــــــریست....
❤
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگــــــــ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …