پرنده ی اسیر
چه روزها و چه شامگاه که دوخته ،
پرنده دیدگان خویش را.
بخط آخرین زندگی ،بقطع رشته های بندگی ،
پرنده را رها کن ای خدای من ،پرنده را رضا کن ای خدای من.
پرنده بال بال میزند ،در انتظار روزهای بهتری ،که وعده کرده ای به او.
در انتظار آن فضای بیکران،که پر کشد در آن بسوی آسمان،ترانه ساز و نغمه خوان؛
بهشت تو کجاست آخر ای خدای ؟
پرنده انتظار می برد،پرنده بسته است ای خدای ،
پرنده خسته است ای خدا،ز بالهای کوچکش بگیر بند زندگی ؛
پرنده را رها کن ای خدای من ،پرنده را رضا کن ای خدای من.
چو در قفس نهادیش ،چو وعده ها که دادیش،
تو ای پرنده از ره خطا مرو ،صبور باش شکوه از جهان مکن،
اگر شکست بالهای نازکت،ببند لب ،فغان مکن؛...
***************
دلتنگی امانم را بریده است و دست به دامان قلم شده ام ...
خدای من مونست را دریاب که دل دریاییش بی تو مرداب است
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونس
❤•❤