پشت پنجره ی همین کلبه دلتنگی ام نشسته ام و فریاد سکوت سر میدهم...

پشت همین پنجره ای که افکارم را به وسوسه های روشنی دزدیده اند!!!

و پروازم را در آسمان اندیشه بلعیده اند!!!

هیچکس نیست جز سکوت پریشان و مضطرب یک قلب که می هراسد...

در تشنگی سکوت مرگبارم تیشه واژه ام را برمیدارم و...

در زیر پایم چاهی حفر میکنم به عمق ژرفترین اقیانوسها...

چاهی که از نهایت یک قرن عمیق تر باشد...

دلتنگی امروزم را هم چون همیشه به قلم آوردم...

اینبار میخواهم اندیشه های پاره پاره ام را در همین چاه عمیق دفن کنم...

میخواهم واژه های خاکی ام را به دست گورکنی دهم که با آرامش همیشگی اش دفنشان کند...

خدای من دگر این اندیشه های پاییزی را نمیخواهم ...خسته شده ام ...

خسته از اینهمه تحمل ...اینهمه صبر و اینهمه نوشتنهای بی مورد...

میخواهم به عمق واژه های سرد زمستانی سر ک بکشم شاید یافتم آنچه را که میخواهم...

خســــــــــــــــــــــــــته ام ...خیلــــــــــــــــــــــــــی خسته!!!

ومیخواهم با ز هم بگریم چرا که گریه از عمق دل مرا به آرامش میرساند ...

ومـــــــــــــن امـــــــــــــروز هــــم گریستـــــــــــــــــم!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــونست