در مسیر غروب نشسته ام و مینگرم رفتنت را...

 چه تلخ است نگریستن به رد پای آخرت در این روز غبار آلود...

غروب امروز شهرم بازهم مرا مجنون کرد...

روی حوض نشستن و دیدن رفتن خورشید چه سخت است...

ماهی کوچک درون حوض نیز دلگیر است به گوشه ای  خزیده و کز کرده!!!

امروز حال و هوای شهرم دلم را به یغما برده است!!!

غبار امروزهم چون همیشه روح مرا آزرده کرد...

وقلم این یار دیرینه ام را به دست گرفته و مینویسم زمزمه های دلتنگی ام...

سکوت محض است در این وجود خسته و گرفته...

در هیاهوی چشمان خورشید ،صدای باد را میشنوم ...آری باد است ،

نسیم نیست که به نوازش نگاهم بیاید...

میگویند هوای امروز باران به دنبال دارد ...اما نه ...میدانم که اینبار هم نمی آید...

باران را میگویم این مسافر تازه نفس آسمان...این فرزند خلف سحاب آسمان...

باران نمی آید چرا که حرفی برای گفتن ندارد ،

نمی آید چون میداند قدرآمدنش را نمی دانیم !!!

باران نمی آید چون میداند چترها را سپرش قرار میدهیم و

اجازه ی زدودن زنگار از وجود پر از ناسپاسمان را به او نمی دهیم ...

اما من مشتاقانه در انتظارآمدن اویم و 

دست به آسمان بلند کرده و برای آمدنش لحظه ها را میشمرم...

وای اگر امروز هم باران نیاید!!!!

مــــــــــــــــــــــــونس