دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است


ببار ای آسمان امشب، که
قلبم باز بی تاب است

نه روز
آرامشی در دل، نه شب در چشم من خواب است

برایت شعر می گویم، که امشب شام مهتاب است

من امشب با تو می گویم، همه ناگفته هایم را

دمی
با تو به سر بردن، خودش آرامشی ناب است

بخوان از چشم من امشب، چه حسی با تو من دارم

بزن باران و خیسم کن، نه... انگار آسمان خواب است

مرا دریاب و باور کن، تو در این لحظه ی زیبا

بمان امشب کنار من، که امشب شام مهتاب است


مرگ انتظار زجر آوری ست

برای من

که از نگفته هایم باید به زندگی برسم

این چندمین بار است

که می خواهم خفه شوم لای انگشتانم

و خون همه ی این
واژه های بی پدر و مادر را سر بکشم

نمی دانم
مادرم از من که قصه های کودکانه اش را به بازی گرفتم

خواهد گذشت ؟




عذر می خواهم




اینجا ایستگاه دلشوره های من است




می خواهید؟ پیاده شوید ! 





دیگر نمی توانم شاعر بمانم؛


بی پنجـــــــره، بی آفتــــــاب..



پس اینجا چرا مانده ام؟؟؟



اینجا که نمی توان از این ابرها توقع آفتـــــــــاب داشت!


دیگرنمی توانم شاعر بمانم؛


از هر چه شعر است خسته شده ام!


برای همیشه عاشقت می مانم...!


 


گاهی اوقات دلم میخواهد


خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم؛


شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند!


میروم شاید رفتنم آغازی باشد برای هرگـــــز نیامدنم...!