دلم از دست زمانه به فغان آمده است!!!

به چه مانند کنم این دل بیمارم را ؟؟؟

به سبویی که لب چشمه ی آب 

وز سرمای هوا قامتش میشکند؟؟

دلم از دست زمانه به فغان آمده است !!!

چو همان مرغک بی بال و پری ...

که فقط بام نشینش کردند!!!

مثل یک زندانی در پس دیواری ...

که ارتفاعش به بلندای زمان...

مثل آن باغجه ای که هر چه می کارندش ...

علف هرز فقط می روید!!!

نه شبم مثل شب است و...

ونه روزم سحری میخواهد!!!

آنکه از دست زمانه به فغان آمده است ...

دل یکرنگ و غم آلود من است...

که چنین قربانی است!!!

دگر آموخته ام عشــــق کذب است !!!

مهـــــــــــــــر همرنگ ریاست!!!

وهمین یکرنگی...

حلقه ی گمشده ای  است که دگر... 

تا به ابد پنهان است...

دلم از دست زمانه به فغان آمده است!!!!

مــــــــــــــــــــــــــــــــونس