•✿•این روزها میترسمـــ...!•✿•

اینبار هم کلمات در تاریک خانه ی ذهنم
خطهای کاغذ را گم کرده اند
این روزها من چقدر عجیب شده ام...!
از ترک نازک دیواری سخت می هراسم
از عبور از عرض یک خیابان چند متری؛
از حرکت ماشینها در کوچه های شب
از نور چراغهاشان؛
من دیگر از همه چیز می ترسمــ
از نگاهی که نمیدانم دوستش دارم یانه،دوستم دارد یا نه...!
من از زمان می ترسمــ
از عقربه های طلایی وکسل کننده ی ساعت وحشت دارمـ...

هیــــــــــــس
اندکی سکوت....!
چه آشوبی بر پاست در ذهن آشفته امـ
این روزها می ترسمــ
دنیای تلخ مجازی هم برایم شکننده شد...!
اینجا دیگر بوی ماندگی میدهد...
اینجا هم رنگ غم گرفته است
سکوت میکنم ودر خود فرو می روم
اینجاهوا زنگ زده است...!!!!
ومن بی سبب میگردم در میان صفحات وبلاگهای به روز شده
دیوانها را ورق میزنم وبه دنبال اشعار شاعران جوان میگردم...!
در میان موج انبوه غزلها بی سبب میگردم؛
در میان واژه های تکراری روزمره ام،
به امید آنکه غزلی تازه به سراغم آید؛
تا بودنت را در کنارم نوید دهد...
این روزها بی سبب از گلهای سرما زده ی زمستان شهرم
نشانی نسیم ملایم عشقت را می پرسم
هوای این وبلاگ پاییزی زنگ زده است...
اینجا دیگر شاعری نیست...
زمزمه های دلتنگی مـــــونس مرده است...!
اینجا مونس در عمق سردی دی ماه غرق شده است...!
ودست نوشته های غمدارش به فنا کشانده شدند...
اینجا همه چیز بوی کهنه گی می دهد
بوی یکنواختی...
بوی سوز سرمای خاطره ها
آه خدای من ...
چه تنفس سنگینی دارم...!
اینجادیگـــــر نفس کشیدن هم سخت است

راستی...
بازهم با تو هستم.
یادت باشد
اگر خواستی بیایی،
بجای چند دست لباس گرم
بجای چند جرعه آب خنک
و بجای همه آنچه که در چمدانت خواهی گذاشت
اندکی هوای تازه بیاوری
ومونس تو لبریز از خفگی است...
من تمامی شعرهایم را برای تو
به روی تکه تکه قلبم نوشته ام
دفتر دلت را ورق بزن
برگ به برگ
و خط به خط بخوانش
میخواهم دستهایت
شیرازه این دیوان آشفته باشد
تا یقین بدانم که
به چاپ رسیده ام...وبوم نقاشی پیش روی من است
میخواهم طرحی از تو بزنم
تمامی رنگها یک به یک به صف ایستاده اند
حس میکنم
لمس میکنم
بو میکشم
اما نیست ؛
رنگی نیست
که همه احساسم را نسبت به تو به تصویر کشد
نقاشی ام تمام شد
و چه زیبا ...
تو چقدر زلالی
بگذار در گوشه ای به یادگار بنویسم :(همیشه عزیزترینم خواهی ماند...)

در میزنم
بارها و بارها
صدایت میزنم
تو اما انگار در خانه نیستی
یا شاید هستی و پاسخی نمیگویی
باز صدایت میزنم
تو گویا نمیشنوی
یا شاید صدایم برایت آشنا نیست
نکند از گشودن این درهای بسته می هراسی؟
آهای مـــــرد ؛
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
گدا نیستم و خواهش نان و سکه ندارم
مامور مالیات هم نیستم تا دارایی هایت را بشمارم
دزد هم نیستم و شاه کلیدی ندارم
مهمان هم نیستم تا در خانه ات لنگر اندازم
من پیکی هستم و برایت بسته ای آوردم
یا شاید امانتی ....
میدانی چیست ؟
قسمتی از خدا ...
بسته را باز کن
میبینی؟
برایت یک آسمان عشق آورده ام
برگه را با بوسه ای امضا کن
و یک لبخند انعامم بخش،
در را باز کن من آمـــــده ام...!

❤•❤