...باز هم مهمان ناخوانده
چه خطایی ازمون سرزد که این تاوانشه...!
دیگه تحملش داره واسمون سخت میشه...!
آخه داره نفسمون ازمون میگیره!!!
سالی دوازده ماه، سیزده ماهش ور دل ما نشسته!!!
بخدا خسته شدیم...خیلی خیلی خسته...
دیگه نمی تونیم...نمی تونیم...نمی تونیم...
کجا فرار کنیم ،میدونم هر جا بریم ...
میاد دنبالمون،ماکه شانس نداریم...
دلمون خوش بود بهار که بیاد واسه یه مدت راحتیم ولی...
این گرد و خاک وحشی رو میگم؛
که هر از چند گاهی بدون دعوت میادو میشه بلای جونمون...
به قدری آسمون شهرمونو آلوده کرد که دیگه نمیشه گفت آسمون داریم!!!!
فضای خونه رو به قدری غبار آلود کرد که تنفسمون مشکل شده...
چه کنیم...دل کندن که آسون نیست...
نمی تونیم از اهوازمون دل بکنیم که...
اصلا نمیشه...آخه این انصافه...
یه مهمون ناخونده باعث بشه از شهرمون دل بکنیم...
نه هستیم ...تا فرداهای دور هم هستیم...اما اوبایدبرود...
باید برود ...لعنتی باید برود...باید برود...
مونس
❤•❤