بیا عشق من؛تو صدایم بکن

بیا با دوچشمت ؛صدایم بکن
از این بغض دلگیر ؛جدایم بکن
غریبم من از شهر دور آمدم
بیا با دلت آشنایم بکن
برای وصالم به چشمان تو
زاعماق قلبت دعایم بکن
به دور از تو سرد و زمستانیم
بیا زین زمستان ؛رهایمبکن
تو با لحن سردی ؛زجنس بهار
صمیمی و ساده صدایم بکن
همه هستی من فدای تو باد
فقط قلب خود را سرایم بکن
وهنگام کوچیدنم زین جهان
خودت بدرقه تا خدایم بکن...

زمان می گذرد و لحظه های دلتنگی مونس
به غباری از دیروز آلوده اند...!
آرزوهایش به سمت ادامه می روند؛
واو به فردا می اندیشد...
مکررات زندگی خاطرش را آزرده نمود !
وزمزمه میکند بیاد معبودش...
دلش بسوی نور پرواز میکند
ودستانش ربنای عشق میخواهند...
وشایدبه دنبال رنگین کمان آرزوهایش ؛
زندگی را زیبا ببیند...
وچه زیباست که در کنار عشقش
به ساحل زیبای زندگی بنگرد !
پس بیا واز این زاویه زندگی
افق را بنگریم ..
بیا عشق من ؛تو صدایم بکن
وکنارم بمان!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط مـ ـوــــنســـ❤
❤•❤