بیا بنگــــــــــر...

آنکه سقف اعتماد تورا فرو ریخت ؛

اکنون در بزم عشقش ؛عاشقانه می رقصد...

ومن تاسف میخورم برای شاعری که عاشقانه هایش ؛

خــــــرمن دلها را میسوزاند...!

اما افسوس که امروز دلش مرده و در دادگاه جلب اعتمادت ؛

دفاعیه ای برای اثبات بی گناهیش  ندارد....!

و متهم پرونده ی تلخ بی اعتمادی توست...!



پاییــــــــز مرده است...!


و زمستان در راه است 


وساختمانها در حال عایق بندی...!


کاش برای سقف بی اعتمادی تو هم ؛


عایقی دست و پا میکردی....!!!


دلتـنگـــــم …


هــــــمـــین !


و ایــــــن نیــــــاز به هــــیچ زبـــان شاعــــرانه ای نــــدارد …!



خودم گفتم یه راه رفتنی هست ...


خودم گفتم ولی باور نکردم


دارم میرم که تو فکرم بمونی ...


دارم میرم دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم...!


دعا کن برنگردم ...!


و اما

سکوت مي کنم


به احتـــرام


آن همه حرف


 که در دلم مـــرد..


بغضهایم را


به ابرها می‌دهم


و
قلبم را


از نام تو پر می کنم


باران که ببارد



آواز قلبم شنیدنی است...


ودر انتظار باران می مانم 


مـــــــــــــونس