•✿•زمزمه های دلتنگی ام بیداد میکند•✿•


جا مانده ای!
خودت را که میگیری از بیت هایم،
هوای جملاتم ابری میشود…
با من بمان، تا پاییـــــــز اشعارم
با تو بهـــــــاری شود...!

وبازهم دلتنگم ....
نمیدانم چرا این روزهابه بودنت حساس شده ام !
اما این را میدانم که دیگر نیستی ...
نیستی تا ببینی زمزمه های دلتنگی مونس
رنگ غم به خود گرفته اند...!
نیستی تا بنگری چگونه در نبودنت
پاییــــز هم نمی تواند آرامم کند...!
دلتنگم ...
دلتنگ نوای دلنشینی که تسکینی بود برای غربت قلبم...
بگو بدانم کجاست ...؟
کجاست آن صفای قلبت که مرا چون حلقه ای عاشقانه
به گرد خود پیچانده ...؟
کجاست آن ترنم نگاهت که برایم ارمغان شادی بود...؟

نمی دانم چرا دیگر نوای گنجشکان درخت همسایه آرامم نمیکند...!
دیگر نگریستن به دفتری که برای سطر سطرش بغض میکاشتم
برایم آرامش نمی آورد...
اینروزها دلتنگی چون خوره به جانم افتاده است...
شبانه روز پریشان حالم ومغموم...!
کسی نمیداند در دل کوچک اما به وسعت دریایم چه میگذرد...
کسی نمیداند در پشت چهره ی به ظاهر آرامم
چه طوفانها که نهفته نشده است...
گاهی باخود میگویم شاید سهم من از زندگی
همین خطوط در هم پیچانده ی فاصله هاست
که تقدیر برایم رقم زده است...!
اگر سهم من از زندگی فقط سوسوی غریبی است
غمی نیست...
همین انتظار رسیدن شب
وسکوت مبهمش برای دل تنهایم کافیست...!
تمام دیشب رادر سکوت ناآرامم بدنبالت میگشتم
لابلای تمام بودنهای غریبت....!
ردپای خاطرات نوای پاییزیت؛
لحظه به لحظه در وجودم جاریست
افسوس که تکرارنبودنهای همیشگی ات آزارم میدهد
اما باز به دنبالت میگردم مثل همه ی روزهاو شبهای نبودنت...!

❤•❤