هر شب در رؤیای من


قدم می نهی !بیدار که می شوم ...


چشم من از تو خالیست !


و نگاهم ...


درد می گیرد ازین بیداری



اگر تنها در رؤیای من می آیی ...


بگذار تا ابد بخوابم !


آه...امشب بدنبال یکی هستم

به دنبال کسی که باید باشد ونیست

آهــــای غریبه ی آشنا با تو هستم

همینکه با منت هستی کنارم ؛کافیست

نیستی ات نابودم میکنـــــــد ....

پس بمان وفقط بغضم را بشکن...!

امــــروزیک نفر را می خواهم ،

که محکم بزنــــد در گوشـــم ،

بی هیچ دلیلــــی ، فقط بشکنــــد این بغض لعنتی …



گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز،

هيچ چيز نداري،

گاهي ميان آشناهاي قديمي نشسته‌اي،‌

اما باز هم غــــــريبه اي.

بعضي وقت‌ها مي دانـــــــــي دلت پر است،

اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــه‌هـايت رابازگو کني.

گـــــــاهي وقت‌ها حتي ديوارهاي اتاقت هم

از دستت خسته میشوند

و ديـــــــــــگر طاقت شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند

آنوقت است که چشــم‌هايت به يکباره هواي باريدن مي کند.

اما اسمان چشمان من فقط ابری است

وخیال باریدن ندارد...

بازهــــــــــــم بغض..........!!!

ديشب براي من از آن گاهي وقت‌ها بود



از دست های تو
کارهای خارق العاده ای بر می آید
همانجا که هستی، بمان
اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند
اجازه بده برایت بخوانم،
تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت
پیراهنِ فصل هازیباتر شده است...
کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم
وَ تمامِ حرف‌های دلم را
از دهانت می‌شنوم
در فاصله‌ی پیشانیِ تو
تا سایه‌ات
جنگلِ سبزیست
که پرنده‌های خیال من
آنجا آرام می‌گیرند...

پاییـــــز وُ

هـوای قــدم زدن با تــــــو

دلتنـــــگی ُ

هــوای ســـردِ نبــــودن

و گرمـــای شــــوقی بـر تـن

بیـــا

قدم بزنیـــم

کمی در خـــواب هایـم

کمی گُفتگو کُنیـــم آرام

و بُگذاری فرو روم در این اندیشــه

که رفتنت دُروغ بودُ

و دستان ســـرد من گرم

بیـــا

قدم بزنیـــم

کمی به میـانِ زندگی ام

تنفُس کُنیم هــوای ابری سرد را

و باور کنیم

باز پاییــــز استُ

و ما در کنـار هــــــم

سلام می کُنیم به درختـــان خیابان آرزو

بیــــا

قدم بزنیــــم

و نـور بپاشیــــم

به خیـــال

به خـــواب

و مُعطـــر کُنیـــم

بال ســرنوشت را

و بگوییم که برو تنهـــــــایی

ما شاید این بار کمی ما شُده ایم

بیــــا

قدم بزنیـــم

و نبازیم خود را به فراموشی

و گُم نکنیم عشــق را

و به هــوا

به زمیــن

به ..

بگوییــم سـلام

بیــا

قدم بزنیــــــم

و بایستیم به معنـای یک زندگی

با لبخند دلبرانه ای

به انتظار

از برای شُکوفه ای از بهـــار

بیــا

قدم بزنیــــم

پاییـــــز استُ و هوا دلتنــــگ بـودنِ ماسـت …