خدای خوبم امروز دلم میخواد فقط برای تو بنویسم

برای تو که همیشه تو لحظه های ناامیدی و تنهایی تنها امیدم بودی …

.برای تو که هر وقت گرهی سر راهم بود با دستهای قدرتمند تو باز میشد….

 برای تو که آغوش گرم و پر محبتت همیشه تنها مامنم بود…

برای تو که هرگز به من نه نگفتی مگر وقتی که به صلاحم بود…

برای تو که هر چی خواستم همیشه از تو خواستم …

برای تو که من رو با خودت آشنا کردی…

برای تو که همیشه بهم امید دادی.

حتی در بدترین لحظه ها گرمی دستات رو رو شونه هام حس کردم…

امروز دلم خیلی گرفته ولی بازم گله ندارم

فقط اومدم به درگاهت ازت تمنا کنم که که مشکل قلب بابا مشکل حاد نباشه

تو میدونی که اون بهترین پدر دنیا و مهربونترین شوهر دنیاست.

میدونی که از دیشب تا حالا که دکتر گفته ضربان قلبت نامنظمه چه حالی دارم و ما چی کشیدیم.

من تحمل هر چی رو دارم جز چشمهای پر از اشک مامان و چهره درهم بابا...

دلم می خواد از روزهای قشنگی بنویسم که توی اون خونه بزرگ که برام مثل بهشت دوستداشتنی بود

فارغ از هر غمی به دنبال بابای مهربونم می رفتم

توی باغ و گلهای قشنگی رو که اون با هزار امید و آرزو گوشه گوشه اون باغ کاشته بود می بوییدم

و لبریز از آرامش و عشق میشدم…

دلم میخواد از لالایی هاش بنویسم که هنوزم بهم آرامش میده

« گرچه امروز وقتی لالایی میخوند دلم می خواست سرم رو بزارم رو شونه هاش و فقط گریه کنم.»

شونه های قشنگ و مهربونش که هنوزم بهم آرامش میدن…

دلم می خواد از این بنویسم که هرگز به هیچ کدوم از ما نه نگفت…

دلم می خواد از قلب مهربون و دستای سخاوتمندش بنویسم

از حرفهاش که همیشه ما رو به آرامش و ملایمت دعوت میکرد …

دلم میخواد تا صبح بنویسم از پدری که تمام زندگیش زن و بچه هاش هستن..

دلم میخواد مثل یه ابر ببارم تا آرامش بگیرم…

خدای بزرگم تو  به من قول دادی که هیچ خطری بابا رو تهدید نمیکنه

و من به تو ایمان دارم میدونم که مثل همیشه امیدم رو  نا امید نمی کنی.

میدونم که مثل همیشه خواهشم رو اجابت می کنی

و دکتر بابا میگه که این یه چیز بی خطر و زود گذره.

من به تو ایمان دارم و همیشه حرف زدن با تو بهم آرامش میده

بهم کمک کن که مثل همیشه قوی باشم و بتونم با کمک تو به بقیه امید بدم … دوستت دارم...

سه روز گذشت و هنوز بابا رو تخت بیمارستان بی تابی میکنه ...

به خداوندی خودت قسم دیگه طاقت ندارم

میخوام گریه کنم بابا...بغض داره کلافم میکنه ...قول دادم گریه نکنم اما دیگه نمیتونم

بابایی دیگه طاقت ندارم...میخوام بغضمو بشکنم ...

میخوام بهت بگم جگرم داره تیکه تیکه میشه واست

میدونم از اینجور نوشتنام خوشت نمیاد اما واست مینویسم بابا

بابایی مینویسم واست  تا بدونی چه حالیم؟

چطور پنهون کنم بغض تو نوشتهامو که نشکنه دلت؟

چطور باید غم چشمامو از

نگات قایم کنم؟ خستگی هامو از صدام چطور باید پنهون کنم؟

بسه دیگه جنگیدن با بغضم ...

بسه بابا طاقت اینو ندارم که از رفتن حرف بزنی...

میدونی من مونستم بابا...میدونی خیلی بابایی ام ...

میدونی که دلم طاقت یه لحظه درد کشیدنتو نداره....

تموم کن این حرفا رو بخاطر دل مونست...

 دیگه نمی خوام پنهون کنم غصه هامو جونم رسیده به لب این چند روزه.

نه ...

نه ...

نه بابا تو رو به جون مونست ازارم نده ...

تو خوب میشی و باز مث قبل با بوسیدن پیشونیم از خواب بیدارم میکنی...

تو خوب میشی بابا ...چون ایمان دارم که خدا جواب بغضای تو گلو خفه شدمو میده...


آه بابا...بابا ...بابا...میخوام مث قبل بگی جون بابا ...

پس بگو بابا ...سکوت نکن که دلم درد میگیرد از سکوتتت...

دیشب دیگه چشمام رسوا شده بودن ...اخه چقدر تحمل نباریدن داشتن ...

اشک ها دیگه تاب ماندن ندارن  درست مثل من که دیگه طاقت اینو ندارم تو رو رو تخت بیمارستان ببینم

بابا بخدا هاج و واج مانده ام ...هیچکس نمیداند در دلم چه میگذرد...حیران شده ام بابا

وقتی نیستی اینجا برام مثل قفس تنگ و تاریکه ...

بابا...دلم تنگه ...به کی بگم طاقت درد کشیدنتو ندارم ...

خدایا بابامو شفا بده که دارم پر پر میشم از پژمردگیش...


به امید شفای همه ی مریضا...بخصوص تکیه گاه مونس


پنجشنبه 18مهـــر