پاییــــــــز یا رنگی تازه ؛ با بویی تازه از راه رسیده است؛

ودرختان شمیم تازه را می پراکنند...

خش خش برگها ؛موسیقی فصلی تازه اند...

راستی که آدمی چقدر به برگها شبیه است!!!



میخواهم  به یمن ورود پاییـــــز؛

غصه را به صندوقچه ی فراموشی بسپارم و...

تولدی دیگر بیابم!!!

میخواهم صمیمیت هزاران درخت پیر را بشناسم؛

ودرزیر سایه ی شاخه های کهنسالشان؛

ساعتی بنشینم و نفسی تازه کنم ....

میخواهم گلهای حسرت رابه دور اندازم و...

صدای نبض زندگی را در این فصل خوب و عزیز بشنوم!!!

میخواهم لبخند بزنم وبه خورشید سلامی دوباره کنم...

میخواهم به روزهای خوش آینده بیندیشم

ولبخندم را نثار پاییـــــز کنم!!!

میخواهم پاییــــــــــــزی بمانم و...

دلم را به برگهای زیبای پاییــــز گره زنم 



واما برای تــــــــــــو...


باورت داشتم از روز نخست،


پر از همهمه بودی،



اما...



هیچ حرفی نزدی ...



پر از گفتن دلدادگیت ،



پر از
زمزمۀ عشق به دریاشدنت،



باز حرفی نزدی ...



و فقط خندیدی،


خوب من،می فهمم ...



از دو چشمت همۀ حرف تو را،


بی کلام اینجا باش...


آخر اینجا بودن،


نیست محتاج صدا...


بودنت با دل من،


بی صدا هم زیباست...



مـــــــــــــــــــونس