♥پاییِِِِــــــز مــرا عاشق میکند و بارانش مرا شیفته ،تو بگو با این دل پاییزی چـهـ کنمــ؟♥

 

 

 

 

باز امشب حق صدایم کرده است

وارد مهمانسرایم کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

بازهم او دعوتم بنموده است

 

حلول ماه مبارک رمضان بر مهمان ضیافت الهی مبارک باد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مـ ـوــــنســـ❤ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مـ ـوــــنســـ❤ 



 



عشقم غزل بخوان ، شدیداً قناری‌ام

وقتی گل همیشه بهاری، بهاری‌ام

تا می‌رسی به تاك غزل، مست می‌شوم

وقتی كه می‌روی، نگران و خزانی ام

سخت است انتظار كشیدن، ولی، هزار

گل می‌دهم اگر  تو روزی بكاری‌ام...!

در من صدا و عكسِ تو تكثیر می‌شود

تالاری از سكوت  وَ آیینه‌كاری‌ام

با خواب‌های صورتی‌ام قهر كرده‌ام

چون گفته‌ای که مونس شب‌زنده‌داری‌ام

این اشک ها جریمه‌ی صد ساله ام شده

پای تو وا شده ، به كاغذنگاری‌ام

چون بغض سرد پنجره هنگامه ی غروب

بامن غزل بخوان ک در حد خماریم

من آن مســــــافرغریب نگاه تو

یک دم نگاه کن به این اشک زاری ام...


ای ساعتهای پرشتاب زندگی مونس!!!

مــــرا به کجا می برید؟؟؟!

شما را به خدا بس است دیگــــر!

مونس خسته است ،خسته ی خسته ...

بگذارید دلتنگیهایم را در گـــوشه ی آسمانی دیگر بیاویزم؛

دیگـــــر از زمین خسته شدم...!

تا کــــی زمین؟!

تا کــــی دیدن ماه از روی زمین؟؟!

تا کــــی دویدن و نرسیدن؟؟؟!



این روزها هر چه تلاش میکنم آرامشی در وجودم نمی بینم...

همه را می بینم که به یمن ورود نوروز در تکاپویند؛

اما مـــونست در اندیشه ی توست و دلش مملو از بوی پاییــــز...!

یاد تو همراه با بغضی است که میدانم هیچگاه گلویم را رها نمی کند؛

این روزها بغض من گریه نمی کند ،آرام آرام قدم می زند...!

آهسته آهسته چون خوره به جانم افتاده است ؛

ومرا به گـــــرد خود پیچانده ...؛

بغضم در گلو خفه شده است

تا شاید لمس کند بودنت را در نبودنت...!



 

 

سالها از پی هم می آیند و میروند

وخاطرات کمرنگ و مه آلود میشوند

اما بهار من

تصویر دیدن تورا رنگ آمیزی میکند

 

 


با احساسی به لطافت برگهای گل...

وبافروتنی همیشگی بسوی کتابهای قدیمی ام گام برمیدارم...!

بابغضی سهمگین نگاهشان میکنم ...

چقدر غبار گرفته اندیادگار عزیزانم!!!

دیوان خواجه برایم عزیزترین است...

به آرامی در دست میگیرم...

حال عجیبی دارم...دست ودلم میلرزد

امـــا آرامشم را به حرمت دیوانش حفظ میکنم...

میخواهم با حافظ حرف بزنم ...

از سکوتش بیزارم...

عصبی میشوم ...بانگ بر می آورم از سردلتنگیم...

باتو هستم لسان الغیب...!

ای همنشین کلبه ی محقر تنهاییم

چرا سکوت کرده ای...

مــــونس چشم به نگاهت دارد...!

در انتظار پاسخت مانده ام ! حــــرف بزن...

دیوان را گشوده ام نگرانی را در نگاهم دیدم  اما....

برق چشمانم به من نوید شادی داد...

گویا حافظ زبان گشود اما تردید داردسخنی بگوید...

باالتماس نگاهش میکنم...

بغضم را فرو بردم وبا صدایی لرزان اما سرشار از امید میخوانم

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخــــــــــور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخــــــــــــور....

 



فروغی چه زیبا میگفت:

اگر یاد کسی هستیم این هنر اوست نه هنر ما...!

چقدر زیباست کسی را دوست بداریم...

نه برای نیاز...

نه از روی اجبار...

ونه از روی تنهایی...

فقط برای اینکه ارزشش را دارد...

 

 

خوشبختی بر سه ستون استوار است:

فراموش کردن تلخیهای دیروز...

غنیمت شمردن شیرینیهای امروز...

وامیدواری به فرصتهای فردا...

نه بهار با هیچ اردیبهشتی؛

نه تابستان با هیچ شهریوری؛

ونه پاییــــــز با هیچ مهری؛

به اندازه ی زمستان به مذاقمان؛خوش نمی آید

چون زمستان اسفندی دارد

که تمام بدیهای یک ساله را

با اسفـندی دود میکند...



امسال هم رو به پایان است

چه درد ها که کشیده ایم


وچه تلخیها که چشیده ایم...!

مــــوسم بهاران در راه است...

بیایید شاد باشیم و شادی را هدیه دهیمـ

اواخر اسفند هر سال زمان برداشت محصول یکساله است

دست به آسمان بلند کنیم

و از خالقمان بخواهیم ببخشاید معصیتهایمان رادر سالی که گذشت...

واز شما میخواهم اگر روزی با کامنتی و یا حرفی

لغزشی بر دل مهربانتان انداخته ام ؛

حـــــــــــــلال کنید ...


شاید آخرین اسفندعمرخود را سپری میکنم...!

 

 

 


برچسب‌ها: اخرین دلنوشته, وداع با اسفند, زمزمه ی دلتنگی, حلالیت
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مـ ـوــــنســـ❤  |